- اوه پسر، اونا همه چیو خراب میکنن
در فرانسه همه خل و چل شده بودند، آنها واقعاً عصبانی بودند، و به هر جایی که میرسیدند دوست داشتند آنجا را به آتش بکشند. آنها واقعاً دیوانه بودند!
البته این هیچ خوب نیست که آدم راه بیافتد توی شهر و زیر هر چیزی کبریت بگیرد اما باید اعتراف کنم هر وقت آنها یک ایستگاه تلویزیونی را آتش میزدند دلم خنک میشد چون معتقدم تلویزیون واقعاً آدم را فاسد میکند.
حقیقت این است که من طرفدار پلیسها بودم اما دوست داشتم آنها کمی بیشتر با دانشجویان راه میآمدند تا آنها بتوانند تعداد بیشتری دکل تلویزیونی را داغان کنند. 
یک چیز دیگر هم که میخواهم بگویم این است که من تا حدودی خل و چل بازیهای دانشجویان را درک میکنم، آخر خودتان میدانید، آدم از چیزهایی که زورش به آنها نمیرسد کفرش میگیرد مثلاً هرگز نمیتوانی به مدیر مدرسهات بگویی دوست نداری املا بنویسی چرا که او حتماً خواهد گفت املا یا اخراج. پس هرگز نمیتوانی خودت را راضی کنی سری بر تنِ آن مدیر عوضی باشد. برای همین است که دانشجویان تعدادی مدیر مدرسه و استاد دانشگاه را هم زندانی کردند.
این خیلی محشر است که آدم تمام چیزهایی را که کفریاش میکند داغان کند یا بیاندازد توی زندان!
- بسوزان، تمام کتابهایت را بسوزان
در کتاب فارسی اول ابتدایی شعری بود که همیشه دل تنگم میکرد :
من یار مهربانم
دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم
…
این شعر واقعاً یکی از آن شعرهای مزخرف است، از آنهایی که آدم با خواندنش حتما گند میزند به خودش.
علاوه بر این وقتی آن روزها تلویزیون را روشن میکردم تا بر حسب اتفاق برنامهی مورد علاقهام یعنی پلنگ صورتی را تماشا کنم، زنی که مطمئن بودم یکی از آن لکّاتههای عوضی است خودش را به جای مریم مقدس جا میزد و میگفت: بچهها کتاب بهترین دوست ماست.
راستش را بخواهید این حرف هیچ وقت توی کتم نمیرفت ولی بدبختانه هیچ دلیل قانع کنندهای نداشتم که بتوانم دیگران را متقاعد کنم که این حرفها همهاش یک حقه بازی کثیف است. ثانیا این جور کارها حوصله میخواهد که من یکی را باید معاف دانست.
تا اینکه بلاخره یک روز با همین گوشهای خودم شنیدم دختری میگفت که انسانها سه دستهاند: کسانی که خوب گوش میکنند، کسانی که خوب میبینند و کسانی که خوب بیان میکنند!
آخر شما را به خدا حرف مزخرفتر از این شنیده بودید؟ خودش میگفت چون این حرف را در کتاب خوانده پس حقیقتی مسلم است و مو لای درزش نمیرود!؟ واقعاً که چه دخترِ احمقی بود. این حرفش بدجوری دلخورم کرد. هر چند جا دارد بگویم من شیفتهی کتابها هستم و هیچ روزی را بدون خواندنشان نمیگذرانم ولی این دلیل نمیشود آدم هر حرف چرندی را که روی صفحهی کاغذ نوشته باشند و با یک کاغذ کلفتتر جلدش کرده باشند قبول کند.
من فکر میکنم اگر آن زنی که ادای مریم مقدس را در میآورد_ ولی همان طورکه بهتان گفتم یک پست فطرت عوضی بود_ آن مزخرفاتِ شرم آور را در تلویزیون نمیگفت امروز کتابها این قدر برای همه مهم نمیشدند.
حقیقتش را بخواهید باید بگویم همهی این حرفها را زدم تا عنوان کنم خیلی دوست داشتم سال 1968 زمانی که تقریباً 40 سالم بود در فرانسه حضور میداشتم و یک روز همراه با آن دانشجوهای خل و چل تمام کتابهایم را آتش میزدم تا به همه بفهمانم که کتاب تنها کتاب است، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.
می 68 خوبیش این بود که در آن میشد هزار تا کار انجام داد که اگر حالا آن کارها را بکنی یکراست میفرستندت به دارالمجانین.
- ما همه فریاد کشیدیم دوگل بره به جهنم
در فیلم ستاره ساز ساختهی جوزپه تورناتوره مونولوگی هست که بیگمان یکی از زیباترین مونولوگهای تاریخِ سینماست، پیرمردی که مدتها سخن نگفته بود با دیدن دوربینِ سینما بلاخره به حرف آمد، هرچند آن حرف احتمالاً تنها حرفی بود که پیرمرد تا آخر عمرش بر زبان میراند:
پنجمین…
پنجمین هنگ…
پنجمین هنگ از زندگی من
پنجمین هنگ از مرگ من
هیجده جولای…در حیاط صومعه…مردم مادرید به هنگ پنجم آمده بودند…
هیچ سربازی نترسیده بود، شجاعت عالی بود…
صدای ماشین گان ها بلند شد…
فرانکو باید بره به جهنم…
همراه با چهار گردان، دفاع از مادرید، بهترین اتحاد اسپانیا، قرمزترین گلها از مردم.
با پنجمین… پنجمین… پنجمین…
با پنجمین هنگ
مادر، من میخوام برم جلوی آتش
فرمانده : حمله
صدای ماشین گان ها بلند شد
و فرانکو باید به جهنم بره
دانشجویانی که روزی میخواستند دوگل را یکراست بفرستند به جهنم حالا دیگر حسابی پیر شدهاند و من حتی از چند نفر شنیدهام که خیلیهاشان از آن پس دیگر کلامی بر زبان نیاوردند.
- هوا را از من بگیر، رویایم را نه
آن روزها دانشجویان رویاهای قشنگی داشتند، از همانهایی که قند توی دل آدم آب میکند. اما این تمام مساله نبود.
روزگاری آدورنو راجع به آنان گفته بود: «من مدلی انتقادی برای تفکر پیش نهادم، چگونه میتوانستم حدس بزنم افراد میخواهند آن را با کوکتل مولوتوف به واقعیت در آورند؟»
به واقع وجه تراژیک قضیه این است که هر عملی بخواهد سعادت را همین جا و در همین لحظه، بی هیچ واسطهای برایمان به ارمغان بیاورد چارهای جز این ندارد که شکست محتومش را زمانی نه چندان دور به عزا بنشیند.
سهشنبه2010/05/25 در 10:10 ب.ظ. |
سلام
ایام به کام
گای فکر می کنم فاصله ما با دنیا جغرافیا نیست زمانه…
کی ما می رسیم به آنچه دنیا حالا رسیده ؟ …
چهارشنبه2010/05/26 در 3:51 ب.ظ. |
اگر شما دوست داشتید که 68 آنجا باشید من دوست دارم لحظه لحظه ی زندگی مو اونجا باشم، انگار که در فرانسه همه چیز حاضر تا رنگین پوستان، دانشجویان، مهاجران و… هر لحظه که دلشان خواست و اراده کردند، بریزند، بپاشند، و یا حتی آتش بزنند!!!
جمعه2010/05/28 در 2:56 ق.ظ. |
کاش میشد همه چیزرو خراب کرد ازبیخ و بن و ازنو ساختش. از اساس خانواده بگیرتا هرچیز ریزودرشتی که به نظرت برسه. جامعه ای بدون قانون بدون ارزش بدون مرز بدون تفکیک بدون تبعیض بدون تفاخر بدون محدودیت. تو زمان مبارزه علیه فرانکو سرخها رو دیوارهای شهر بارسلون یه شعارجالب نوشته بودن :مرگ برتمام قوانین. خیلی آنارشیستیه اما بسیار جالب و قشنگه. محدودیتها رو خودمون ساختیم و خودمون هم داریم ازش ضربه میخوریم. یادمه خودت یه جایی گفته بودی بعضی وقتها عقده چیزایی کوچیک همیشه رو دل آدم سنگینی میکنه مثلا عقده گفتن دوستت دارم یا حتی عقده اینکه با کسی که دوست داری یه فنجون قهوه بخوری. شاید تو جنبش فرانسه دانشجوها واسه چیزهایه به این کوچکی نمیجنگیدن اما مهمترین مخالفتشون با دیدگاههای پدرسالارانه و محدودیتهای بیخود اجتماعی بود. همین محدودیتهایی که همین الانش با درجات خیلی بالاتررو زندگیمون حکمفرمایی میکنه. کاش میشد یه روز ازخواب پاشیم و همه باهم بگیم قدغن کردن قدغنه. بعدشم خیابونارو سنگربندی کنیم. هرکدوم یه دستمال رو صورتمون ببندیم و ککتل مولتف درست کنیم. دیگه اساتید روهم تو دانشگاه راه ندیم. اونقدرهمه چیزرو داغون کنیم که آماده ازنو ساختن بشه.
چهارشنبه2010/06/02 در 12:10 ب.ظ. |
سلام
بی واسطه یاد هولدن کالفیلد افتادم و کلمات و جملاتی که او برای توصیف این دنیای گند مزخرف استفاده می کرد از خواندنشان کیف کردم
هر چند آدورنو تفکر انتقادی را بدون کوکتول مولوتف می خواسته اما انگار بعضی وقتها راه دیگری نمی ماند یک چیزی می گوید بزن داغون کن خراب کن و آتیش بزن تا دیگر وجود نداشته باشند
تا دیگر نبینیشان اما خوب اونطرف تر هم چیزی هست که می گوید نه اینها خشونت است و تو انسانی …گیج می شوم از مقایسه اینها ولی هر چی باشه من با سوزاندن نقشه ها صد در صد موافقم این نقشه های عوضی را حداقل کاری که می شود باهاشان کرد سوزاندن است
جمعه2010/06/04 در 3:33 ب.ظ. |
مساله ی اصلی کنتراست رئالیته و ایدئالیته است[به به!] به خاطر اینکه:
- من وقتی پلنگ صورتی نگاه می کردم اصلا ً نمی دونستم لکاته یعنی چه…
- «کتاب دوست ماست» یه چیزیه تو مایه های این جمله ی سوباسا که :»بچه ها، توپ دوست ماست».
- هیچوقت یادم نمیره که چندبار موقع تماشای کارتون اون دو تا خرس ها(جکی و جیل) نزدیک بود سکته رو بزنم.تازه اینکه چیزی نبود… اون پسر ایتالیاییه که از جنوا می خواست بره دنبال مادرش، مهم نیست که اسمش یادم رفته، اگه چیزی مهم باشه مسلما این نیست…
- خیلی طول کشید تا فهمیدم کوتلاس اشتباه می کرد که می خواست با ریختن همه ی طلاها به دریا بشریت رو از بدبختی نجات بده، نه نه اشتباه نکنید منظورم اینه که که اون اشتباه می کرد که فکر می کرد باید «طلاها» رو بندازه تو دریا! مشکل از طلا نبود.
- زنده باد ژان وال ژان! آخه خیلی ها هنوز هم نمی دونند که فقط یه احمق به خاطر رعایت واو به واو قانون[این واژه با پوزخند ادا می شود]احساس شرافت می کنه.
- میتی کمن بدون برادر کایکو چه کاره بود؟! مامور مخصوص حاکم بزرگ؟ نکنه تو هم باورت شده که سگ لگد می زنه؟!
بنابر این ما نتیجه می گیریم که ایده ی نظریه ی انتقادی(و حتی خودش!) مدل خوبی برای تبیین واقعیتی به نام کوکتل مولوتف نیست! به همین سادگی!
جمعه2010/06/04 در 6:04 ب.ظ. |
سلام علیکم.
شما مثل این که بدون «مزخرف» و «لکاته» نمی توانی منظورت را برسانی. ببخشید. گمان می کنی جمله یا شعری مانند
من یار مهربانم
دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم
مزخرف است، ولی مقاله ای که در آن الفاظ «مزخرف» و «لکاته» و اون واژه ی تیتر مقاله ی قبلت در آن است، مزخرف نیست؟
جمعه2010/06/04 در 6:07 ب.ظ. |
نظرت چیست؟:
یک) رند نظرباز
شرایط موفقیت دموکراسی…
در پست پیشین اشکالات وارد بر دموکراسی را بررسی کردیم و حال بر ماست که به ارائه راه حل بپردازیم.
دموکراسی به خودی خود در جوامعی که مردم هنوز با دموکراسی و قواعد آن آشنا نشده اند و به عبارتی هنوز دموکراسی نهادینه نشده است؛ میتواند خرابیهای جبران ناپذیری به بار آورد، همانگونه که در سده پیشین نیز در جهان شاهد چنین فجایعی هستیم. در اینگونه جوامع، دیکتاتوری اکثریت میتواند به نتایج فاجعه باری بیانجامد.
آری دموکراسی ملزومات و مقدماتی دارد که شرط لازم تحقق سلامت، و عدم بیمارگونگی آن میباشند؛ که به اختصار و ایجاز میتوان بر اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی اشاره نمود. و حال شرایط دیگر:
- فقدان نابرابری های گسترده در ثروت: در کشوری که شمار زیادی از مردم تنگدست باشند و عده ای کم ثروتمند، نمیتوان انتظار تحقق دموکراسی و پایداری آنرا داشت. برای توفیق این مهم، شهروندان باید از گرفتاریهای روزمره به طور نسبی آزاد باشند و فراغت خاطر زیادی داشته باشند تا بتوانند در کارهای عمومی مشارکت کنند و بدان بها دهند.
- برابری اجتماعی: تفاوتهای طبقاتی و فاصله اجتماعی فراخ میان اقشار مختلف، انگل دموکراسی اند و آن را نابود میکنند. برابری اجتماعی تنها نباید به حرف باشد و در عمل نیز باید وجود داشته باشد.
- آموزش گسترده و همگانی و افزایش سطح درک عموم: موفقیت دموکراسی نه تنها مستلزم نبودن جهالت، بلکه آموزش مناسب شهروندان نیز هست. جهالت و نادانی مانع پذیرش ایستارهای درست ذهن میشود و جلوی اصلاحات گسترده را میگیرد. اگر توده ها در خواب غفلت و خطا باشند، هیچ چشم اندازی برای موفقیت دموکراسی وجود نخواهد داشت. آموزش قوه تفکر و تعقل را تیز و فهم درست چیزها را میسر میسازد. موهبت دانش و آگاهی توانایی اعمال درست حق رأی را خلق میکند.
- آزادی مطبوعات: گردش آزاد اطلاعات شاهرگ حیاتی دموکراسی است. مردم باید به اطلاعات درست و بیطرفانه درباره مسائل داخلی و خارجی دسترسی داشته باشند. مطبئعات آزاد و بیطرف نه تنها مردم را در تماس با فعالیتهای حکومت قرار میدهد و تصمیم های دولت را صیقل میدهد، بلکه شکایتها و تظلم ها و ناخرسندیهای آنان را نیز مطرح میکند.
- گروه مخالف قوی و موثر: اگر در حکومتی گروه مخالف هوشیار و مراقب وجود نداشته باشد که به اشتباهات حکومت دموکراتیک نظر نکند و آنرا مطرح ننماید؛ حکومت دموکراتیک در معرض بی دقتی قرار خواهد گرفت و از اقتدار خود سو استفاده خواهد کرد. اغلب فقط امکان انتقاد کافی است تا حکومت را در مسیر درست قرار دهد.
- میتوان به موارد دیگری همچون اخلاق متعالی، مدیریت درست، برنامه ریزی ملی برای توسعه و رفاه و هوشیاری شهروندان نیز به اختصار اشاره نمود.
دو) سیدمحمدی – رند نظرباز – ایمان
سلام علیکم.
حرفهای شما را قبول ندارم.
یک دلیل:
ــ لیبرالیسم ظاهراَ چند اصل یا مبنا دارد: دموکراسی، آزادی، سرمایه داری، ….
ــ لیبرالیسم از اصلها یا اجزا یا مبانی ی دموکراسی نیست.
ــ حال، اصلاَ شما یک مقدار فکر کن که
«لزوم تقدم لیبرالیسم بر سرمایه داری»
و
«لزوم تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی»
جدای از درست یا غلط بودن، اصلاَ معنا دارد یا نه. توجه کن:
«لیبرالیسم، که یکی از اجزایش دموکراسی است، باید بر دموکراسی مقدم باشد.»
از جمله ی فوق، چه معنایی درمی یابی؟
و:
اصلاَ از کجا معلوم، مطالبات جوامع، لیبرالیسم باشد؟ و اگر لیبرالیسم باشد، و سرمایه داری و آزادی ی لیبرالیستی و … حاکم شد، چه قدر احتمال معقول می توان داد از این سیستم اجتماعی – سیاسی، بشود سوسیالیسم بیرون آید یا حکومت اسلامی بیرون آید؟
شما وقتی می گوئی تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی، بر فرض معنادار بودن حرفت، شما داری «هدف» را خیلی سریع و بی تعارف می آوری همان اول در کنار «وسیله» می نشانی. در حالی که به نظر من، دموکراسی اگر برقرار شود، اگر مطالبات جامعه لیبرالیسم باشد، می رود به سمت لیبرالیسم، اگر مطالبات جامعه سوسیالیسم باشد، می رود به سمت سوسیالیسم.
عین همین ادعاهای شما را می توان این گونه گفت:
تقدم سوسیالیسم بر دموکراسی
تقدم ولایت فقیه بر دموکراسی
خب اینها شما را متوجه اهداف استبدادی و غیر دموکراتیک نمی کند؟ شماها هول می شوید. سریع می خواهید لیبرالیسم را در آغوش بگیرید. باشه. بگیرید. من بخیل نیستم. اصلاَ الان من بحثم لیبرالیسم نیست. من حرفم این است شماها هول می شوید و چون احتمال می دهید ممکن است ابزار دموکراسی جامعه را به سمت هدف لیبرالیسم نبرد، خیال خود را راحت می کنید و می گوئید لیبرالیسم مقدم است بر دموکراسی.
عین همین حرفها را ذوب در ولایتها می زنند. دموکراسی ی هدایت شده. دموکراسی ای که مقدم بر آن، ولی فقیه است. اینها که دموکراسی نیست.
سه) ایمان – سیدمحمدی
سلام.
شما می فرمایی: اگر دموکراسی ی واقعی در جامعه ای به دست آید، و در عالی ترین سطوح به رسمیت شناخته شود و اجرا شود، مردم قاعدتاً برای این که دموکراسی را پربارتر کنند و به اهداف عالی ی سیاسی و اجتماعی شان برسند، احزاب آزاد و فعال و رسانه های آزاد و فعال ایجاد می کنند.»
فرض می گیرم که در جامعه الف دموکراسی واقعی به دست آمده (یعنی طبق تعریف شما مردم حق مطلق تعیین مقدرات سیاسی شان را دارند) شما بفرما آیا قبول داری که نظر اکثریت باید ملاک عمل قرار بگیرد یا نه؟ حدس قوی می زنم که می فرمایی «بله» خب… اگر نظر اکثریت بر این قرار داشت که احزاب آزاد و رسانه های ازاد پدیده های مضری هستند و وجودشان را برنتابیدند و به انحاء مختلف به برگزیدگان خود (که حاکمان باشند) فهماندند که احزاب و رسانه های آزاد نمی خواهند، آنوقت شما چه می فرمایی؟ مگر نه اینکه آنوقت چیزی بنام حزب و رسانه آزاد وجود نخواهد داشت و هیچ اندیشه و قانون و لگامی نیست که بر پوزه ی اکثریت تمامیت خواه زده شود و بگوید شما غلط می کنی که احزاب و رسانه آزاد نمی خواهی ! این یک حق غیرستاندنی است و از حقوق اقلیتی است که احزاب و رسانه ی آزاد می خواهد و توی اکثریت اجازه نداری بویی این حق ممنوع است ارچه در اکثریت هم باشی!
من به این می گویم لیبرالیسم!!!
و به آن می گویم دموکراسی!
دموکراسی سوراخ دارد! راه در رو و راه زورگویی دارد اما لیبرالیسم این سوراخها را می بندد
چهار) سیدمحمدی – ایمان
سلام علیکم.
وقتی شما می گوئی لیبرالیسم بر دموکراسی مقدم است، اولاَ این حرف چه معنا دارد؟ یعنی لیبرالیسم که یکی از اجزایش دموکراسی است، مقدم است بر دموکراسی، اصلاَ یعنی چی؟ ثانیاَ شما از چه طریقی متوجه شده ای مطالبات یک جامعه (فرض کن کشور ایران) رسیدن به حکومت و جامعه ی لیببرالیست است، و لذا لیبرالیسم مقدم است بر دموکراسی؟ اگر، احیاناَ، 80 درصد مردم ایران، مایل باشند ایران حکومتش و جامعه اش لیبرالیستی نباشد (فرض محال که نیست؟ فرض چندان شاخداری هم که نیست؟)، این نظر و نظریه و مطلب شما مبنی بر تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی، برای تحقق چه چیزی است؟ برای تحقق لیبرالیسمی که 80 درصد مردم نمی خواهندش؟
دقت کن دوست عزیز:
تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی، آیا فقط جز برای تحقق لیبرالیسم در یک جامعه است؟
آیا تحقق لیبرالیسم بر دموکراسی، حتا نیم درصد ممکن است برای تحقق ولایت فقیه یا برای تحقق سوسیالیسم باشد؟
پس لزوم تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی، همان است که من عرض کردم، یعنی شما(ی نوعی)، که مطالباتت لیبرالیسم است، چون احتمال می دهی دموکراسی منجر نشود به لیبرالیسم، می آئی راحت و بی تعارف می گوئی آنچه که هدف نهائی ی من است باید همین اول کار حاصل باشد.
طرفداران ولایت فقیه هم، همین جوری مثل شما بی تعارف، می گویند دموکراسی نباید واقعی باشد بلکه باید کنترل شده باشد.
چهارشنبه2010/06/23 در 10:00 ق.ظ. |
دوست عزیز آدرس بنده تغییر کرد، لطفا اصلاحش کنید.
با تشکر
پنجشنبه2010/07/01 در 12:37 ب.ظ. |
هنوز درگیر پاره کردن کتابها هستم. یک وقتهایی بعد از امتحان اخر ترم ان درس مزخرفی که مجبور بودیم بخوونیم را پاره پاره می کردیم. و چقدر لذت داشت. چه احساس شعفی در پاره کردن ان کتابها به ما دست میداد.
دوشنبه2010/07/12 در 1:36 ب.ظ. |
سلام
با «کتب ضاله» به روزم
یه جورایی به این پست به خصوص به قسمت یار مهربان شاید مرتبط باشد
چهارشنبه2010/07/14 در 10:04 ب.ظ. |
سلام
من باز هم فیل تر! شدم
این آدرس جدیدمه
یکشنبه2010/07/18 در 8:53 ق.ظ. |
1- یکی از تفاوت های نویسنده ها با «خرابکار» ها اینه که نویسنده ها غریزه ی خرابکاریشونو با نوشتن ارضا می کنند وگرنه معلوم نبود که چقدر خرابی در عالم بیرون به بار بیارن! هر چند که خرابکاری هایی که نویسنده ها با نوشتن به بار می آیند گاهی وقت ها خیلی بیشتر از خرابکارائه.
2- باید از یارهای مهربانت ( کتاب ها) تشکر کنی که بهت این توانایی رو دادن که متنی به این قشنگی بنویسی!
یکشنبه2010/08/08 در 9:24 ب.ظ. |
سلام. خوبی شکری جان؟ مقاله را همان وقت که نشریه به دستم رسید خواندم. تازه از خواب بیدار شده بودم. از زبانت خوشم آمد و البته احتمالن میدانی که چندان در پیچ و تب های وسواس های ذهنی من نمب توان جایی برای 1968 باز کرد.
موفق باشی جوون.
شنبه2010/08/14 در 12:35 ب.ظ. |
سلام. این آدرس جدید منه.
سهشنبه2010/10/12 در 11:53 ق.ظ. |
نامه به خودم و جواد:
هی جواد عزیز تا حالا دیده ای که وقتی می ترسی چه می شود؟
نه بگذار من به تو بگویم که چه می شود.
وقتی میترسی هیچ چیز عوض نمی شود و هیچ چیز تغییر نمیکند ، فقط خودت می مانی و خودت. آن وقت می فهمی که چقدر تنهایی. خوب این یک فاجعه بزگ است ، برای من و تو ، حتی نزدیکترین آدمت هم اگر به تو چسبیده باشد و تو توی گوشت های بدنش غرق شده باشی هم دیگر نمی تواند نجاتت دهد. راستی یادم آمد به تو بگویم » بوی خوش یک زن «فقط مال نوجوانی بود و دیگر درکش نخواهیم کرد. این را چند وقت پیش فهمیدم. مال همان موقع هاست که فکر می کردیم زندگی جریان دارد و ادامه اش میتوان داد. وقتی تنها میمانی میفهمی که تا حالا داشتی خودت را گول میزدی ، یک عمر بود که تنها بودی و حالا تاره فقط چند لحظه می فهمی که تنهایی. آره خوب میدانم که تو فکر میکنی 80 سالخ ای و بین گلها نشسته ای و من هم فکر می کنم ،، اصلا نمیشود فکر کرد. الان تازه گرمی و حرفهایم را نمی فهمی شاید هم بفهمی ، البته طبق معمول دیرتر از آن وقتی که لازم است»شوخی میکنم» . فقط یک نفرم واین چیزی است که من به آن میگویم ترسیدن، وقتی میترسی تازه میفهمی که چقدر تنهایی و وقتی تنها می شوی تازه می فهمی که میترسی. هیچ کس توی این بدن لعنتی تو نیست ، تمام دنیا از تو جدا ست. البته احتمالا مشکل بشریت از اول همین بود. یک روز که به عقب نگاه می کنی میبینی که همه از تو جدابودن و آن وقت مثل من گریه میکنی و میترسی. ترس خصوصیترین حوزه ی ماست. دوست عزیزم ،برادرم. امروز من تنه شدم و تو هم و همه. ببخشید.
جمعه2010/11/05 در 5:21 ق.ظ. |
کجایی پسر ؟
کلی گوگل کردم تا بتونم بلاگت رو پیدا کنم. آدرسش یادم نبود
دلمون برات تنگ شده
فیس بوک هم نیستی
فدای تو
چهارشنبه2010/11/10 در 6:57 ب.ظ. |
علیرضا کیانی روز یکشنبه، شانزدهم آبان، در شهر بابلسر توسط عوامل امنیتی بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد…
بعد از بازداشت علیرضا کیانی، ما به عنوان دوستان قلمی او باید تلاش کنیم تا همه افرادی که به هرنحوی کیانی را می شناختند یا با او در ارتباط بودند(کسانی که وبلاگ دارند) در وبلاگ شان مطالبی راجع به این موضوع بنویسند…. باید از همه دوستانی که می شناسیم بخواهیم تا در این مورد در وبلاگ بنویسند. این کار تاثیر بسیار بزرگی در فضای مجازی اینترنت برجا خواهد گذاشت.
پنجشنبه2010/11/11 در 7:53 ب.ظ. |
کیانمرد قفس گیر شد