به یادِ روزهایِ گذشته


1.

بیایید نگاهی به فهرست خریدی بیاندازیم که در رمان درخشان الیزابت بوئن، مرگ قلب (1938) آمده است:

یک قالب صابون وینولیا برای حمام،

ده دوازده تا سر قلم ریلیف،

یک ظرف سس میگو و ماهی آزاد (اندازه ی کوچک)،

یک سیم ظرف شویی مخصوص ماهی تابه ،

یک شیشه قرص اکسید منیزیم بیسوریتد (اندازه کوچک)،

یک شیشه سس گوشت،

یک کلاف نخ از پشم طبیعی (برای زیر پیراهنی های دیکی)،

یک لامپ الکتریکی،

یک دسته کاهو،

یک قواره برزنت راه راه برای تعمیر صندلی ساحلی،

یک دست استخوان نهنگ برای تعمیر شکم بندها،

دو جفت قلوه ی گوسفند،

ده دوازده تا پیچ کوچک،

یک نسخه از Church Times ،

این فهرست خرید خانم هکامب، بانوی خانه ی کنار دریا در کنت است، جایی که پورتیا، یتیم 16 ساله در قلب رمان مرگ قلب، چند ماهی به عنوان میهمان در آن اقامت دارد. فهرست خرید خانم هکامب ممکن است چندان وسوسه انگیز نباشد، اما گمان می کنم که همچنان به طرز غریبی اندوه بار است. به یک عکس قدیمی می ماند: زمان دیگری را به یاد می آورد، چیزهایی که دیگر وجود ندارند.


2.

یک فهرست خرید چیزی است که همواره مرا به شگفتی وامی دارد به عبارت دیگر از همان لحظه ای که به فکر تهیه ی یک فهرست خرید می افتم باید اذعان کنم که من به عنوان نویسنده ی فهرست خرید همان کسی نیستم که خواننده ی آن است: اگر در اینجا گیرنده همان فرستنده باشد دیگر چه لزومی دارد که من یک فهرست خرید بنویسم؟

این یک فهرست خرید خواهد بود تا آنجا که بر غیاب من دلالت کند. اگرچه شاید همچنان مایل باشم که تصور کنم کار نوشتن فهرست خرید تنها برای این بوده که چیزی را فراموش نکنم!


3.

آن چیزی که باعث می شود تا یک متن باز-خوانش پذیر بشود ایده ی امکان مرگ است: همواره ممکن است من سر راهم به فروشگاه در تصادفی خیابانی کشته شوم اما فهرست خرید من باید همچنان برای، مثلاً شما، قابل خواندن باشد (البته چنانچه شما بنا به دلایل تاسف آوری نسبت به مرور فهرست خرید من بعد از مرگم علاقه مند باشید).


4.

به گمان من آن چیزی که امروز بعد از یک سا ل مایه ی تاسف است این است که اگر در زمان فعالیت های انجمن امکان انحلال به عنوان یک امکان ضروری مطرح بود خواه ناخواه ضرورت مستندسازی به عنوان مهم ترین کار انجمن ناگزیر بود. در آن صورت، تا تاریخ برجا بود، همگان می توانستند به نظاره بنشینند آن چیزی را که بر فعالیت های دانشجویی-لااقل در این دانشگاه – گذشت:

بدون دل تنگی و در واقع با یک خنده



پی نوشت :

1

این متن در واقع یادداشتی بود که به مناسبتِ سالروزِ انحلال انجمن اسلامی برای نشریه ی دانشجویی هفت نون و به سفارش دوست عزیزم عباس ابرامی نگاشته شد. اما علی رغم منشِ گزین گویانه اش برای من آبستنِ بزرگترین و دشوارترینِ مسائل می باشد. قضیه این است که ایده ی فهرست خرید با خواندن کتابی درباره ی دریدا به جانم افتاد_اصلا این ایده متعلق به خود دریدا بود_اما مسئله این است که چه کسی می تواند ادعا کند دریدا را درست فهمیده است ؟!

از آنجایی که نه می توانستم جرئت چنین ادعایی را داشته باشم و نه اصلا در پیشِ خود هم به چنین یقینی رسیده بودم و مهم تر از همه این  که اندیشه های دریدا را به کل پس و پیش و از آنِ خود کرده بودم تصمیم گرفتم حتی یادی هم از دریدا در متن نکنم و یادداشت بدون هیچ پانوشتی در نشریه منتشر شود.

در واقع اساسی ترین نکته برایِ من این است که گرچه بندِ اول عینا از همان کتاب نقل شده(ژاک دریدا ، تالیف نیکلاس رویل، ترجمه ی پویا ایمانی ،نشر مرکز) و بند دوم و سوم نیز «شبیه» به اندیشه های دریدا می نمود اما همچنان گمان می کنم این یادداشتی بود متعلق به خودِ من.

2

نکته ی اساسیِ دیگر این است که باور کنید یا نه ،یه هر حال باید بگویم که تمام یادداشت بهانه ای بود تا آن جمله ی آخری را بنویسم  “بدون دل تنگی و در واقع با یک خنده”

به عبارت دیگر من ادعا می کنم که متنی نوشتم که در آن ایده هایِ زیادی مطرح شده تا فرصتی ایجاد شود برایِ گفتنِ همان یک جمله. اصلا چه کسی گفته که ما باید جمله ها را بنویسیم تا ایده ها را منتقل کنیم ؟!

شاید بهتر باشد تمام متن را به دور بریزید ولی فقط آن جمله را به خاطر داشته باشید و در مناسبت های مختلف آن را به کار بگیرید !



17 پاسخ به “به یادِ روزهایِ گذشته”

  1. آيدين می‌گوید:

    بي شك دريدا از ثقيل ترين نويسندگان فلسفه است. من حتي جرأت جدي گرفتن او را هم ندارم.
    اما نفهميدم كه چرا فراموشي دلالتي دست چندمي براي يك فهرست خريد است؟ به نظرم مهمتر از اين حرف هاست و بايد بيشتر به آن اعتبار داد. اما با بند 3 و 4 موافقم و اين دليلي ندارد كه من بند 2 را قبول كرده ام يا نه، اين هم به اين دليل است كه اين بند ها در ادامه ي هم نيستند. طبيعتا

    «مدينه گفتي و كردي كبابم» اين مستند سازي هم مدينه ي ما بود جواد جان. مدت ها در تلاش بودم جوانترها را ترغيب كنم كه روزهاي انجمن و حتي خودشان را هم مستند كنند. در ما پيرتر ها دل و دماغ تغيير كمتر بود. اما انجمن انگار فقط لج و لج بازي سياسي بود و تسويه حساب هاي شخصي. كسي فرصت كار جدي نداشت. البته شايد لزومي هم به آن نبود! نه؟
    «در مناسبت هاي مختلف آن را بكار گيريد»! خنده ام گرفت…

  2. هیوا می‌گوید:

    بدون دل تنگی و در واقع با یک خنده؟!

  3. آیسودا می‌گوید:

    خب اولش کمی گیچ شدم. ولی در انتها به نکته قشنگی اشاره کردی. یاداشت برداری… به یاد انجمن اسلامی که برای انحلالش نظر هیچ دانشجویی مهم نبود.

  4. ivalyosha می‌گوید:

    -اول برای اینکه تودهنی محکمی به دریدا زده باشم، با صدای بلند، بدون دلتنگی و در واقع با یک خنده ،اعلام می کنم که من(=ایوالیوشا)، همان محمود.ر. هستم.یعنی ما دو تا اینهمان هستیم و هیچ differ(a)nce ی هم در کار نیست.
    -جواد جان اینا چیه تو بند سه نوشتی؟ من چطور می تونم، بدون دلتنگی و در واقع با یک خنده، بخونمش؛ اصلا ً تا اطلاع ثانوی از همون سوپرمارکت خوابگاه 2 خرید کن! لعنت خدا بر فهرستی که به غیاب تو دلالت می کنه!
    -راستش این دریدا موجود عجیبی بود، خدابیامرز! ولی انگار دریدا خودش زیاد دریدایی نبود! حالا من میگم، شاید باور نکنید. این شازده تو کتاب مواضع و مصاحبه ی معروفش درباره ی هرمنوتیک، از اینکه حرفاش درست فهمیده نشده شکایت می کنه؛ این یعنی «حضور» معنایی که مخاطب می تونسته درک کنه ولی نکرده! خب حالا چیکار کنیم؟ یا باید بگیم دریدا حرف های سر منبرش (ببخشید حرفاش تو گراماتولوژی!) با حرف های پای منقلش( ببخشید حرفاش تو مواضع!) نمی سازه ؛( که البته شاید رفقا ان قلت بیارند که بابا بیسواد، اصلش همینه، این یعنی منطق پست-مدرن!) یا اینکه مساعی دریدا رو صرفا ً مصروف توجه دادن به شکاف هیچگاه-پر-نشدنی بین متن و معنی، تلقی کنیم. این راه حل دومی حسنش اینه که نه دریدا رو احمق می کنه نه ما رو؛ خوب چی از این بهتر؟ اینجوری می تونیم بدون دلتنگی و در واقع با یک خنده، قضیه رو فیصله بدیم!

  5. mamrizzio می‌گوید:

    بله خیلی چیزها مهم نیست ما خودمان مهم شان می کنیم!
    بخند!

  6. زهرا می‌گوید:

    1.همانطورکه آقای ابرامی درپست قبلی گفتنداستعدادواقعاعجیبی در به هم بافتن مسایل به ظاهربیربط دارید.بهتون تبریک میگم.
    2.شایدنوشتن فهرست خریدازآنجایی که به شخص من مربوط میشه (چه باهدف عدم فراموشی وچه به منظورماندگاری پس ازغیاب)ضروری به نظربرسدولی درموردفعالیتی اجتماعی چون انجمن _ازآنجایی که همگان شاهدوناظربرامورنداین مستندسازی چندان ضروری به نظرنرسد!
    مطمئن باشیدکه حال نیزهمگان به خوبی میدانند آن چیزی را که بر فعالیت های دانشجویی- در این دانشگاه – گذشت…

  7. زهرا می‌گوید:

    “زنده باد 8مارس”
    بااين عنوان به روزم.

  8. عباس می‌گوید:

    بدون دلتنگی و در واقع با یک خنده تمام پی نوشتت را خواندم (قبلا نوشته را با هم تایپ کرده بودیم)
    ایده ی جالبی در این نوشته دیدم و به خودتم گفتم. می تونی پیشو بگیری و یه متن خیلی خوب و کامل از توش در بیاری
    حالا که فکرشو میکنم میبینم بستن انجمن اونقدرا هم بد نشد. لااقل دیگه مجبور نیستسم جلسات تالاری مزخرف برگزار کنیم و برای این و اون زنده باد و مرده باد بگیم و کف و سوت بزنیم کار نشریه به اون مستند سازی که اشاره کردی هم کمک زیادی میتونه بکنه
    و ممنون که نوشتی

  9. میلاد می‌گوید:

    جوادجان میترسم بعلت فعالیتهای سایبری چند وقت دیگه حکم محاربه برامون صادر کنن.
    ……………………………………………………………………………………………
    مطالبت رو هم میخونم و لذت میبرم.

  10. سین دخت می‌گوید:

    سلام
    کتاب مرگ قلب رو نخوندم باید هرچه زودتر پیداش کنم و بخونمش تا بعد بهتر بفهمم چی گفتید.
    انحلال انجمن اسلامی هم برام قابل درک نیست
    این روزها خیلی چیزها رو درک نمی کنم….

    • محمد جواد شکری می‌گوید:

      این رمان اصلا ترجمه نشده (همان طوری که در پی نوشت توضیح دادم بند اول نقل قولی بوده از ژاک دریدا)

  11. ستار می‌گوید:

    سلام،اینکه بگیم همش لج و لجبازی بود تو انجمن یه خرده ……..درست نیست (با احترام فراوان به دوستی که اینوگفته)ولی قبوله مستندسازی آره این یه اشتباه بود ولی باز نشریه هفت نون قابل قبول بود و دست بچه ها درد نکنه.البته حالا هم میشه کارای بیشتری کرد
    ولی خوب خیلیها میدونن به انجمن چی گذشت.واقعآ خوب به هم ربط دادی کمتر ازنوشته ای حیرت میکنم اما واقعا…به عنوان یه طرفدارانجمن ازشما و از همه ی بچه هایی که انرژیشونو گذاشتن ولو با همه ی ایراداتش تشکرمیکنم.

  12. farzad می‌گوید:

    سلام جواد جان.
    من منظورت را از مستندسازی متوجه نمی شوم. تهیه لیست خرید (انتظارات)است یا سیاهه حوادث و رویدادها و تلاشها را نوشتن؟

  13. فرزانه می‌گوید:

    سلام
    خطری که فهرست ها را تهدید می کند تابو شدن یا فریز شدن آنهاست هر فهرستی را باید از این خطر بالقوه حفظ کرد … مهم همین روحیه » بدون دلتنگی و در واقع با یک خنده » است که رنج ها را تسلی می دهد

  14. ستار می‌گوید:

    شاید هردوهم لیست خرید هم سیاههی حوادث ورویدادها رونوشتن

  15. آیسودا می‌گوید:

    به روز هستم

  16. علیرضا کیانی می‌گوید:

    با درود
    این یادداشت را بارها خواندم و باور کن که هربار حال کردم. این یادداشت غرابت عجیبی دارد. به طرز شکوهمندی اندوهبار است. بارها بالا پایینش کردم دیدم از لحاظ معیارهای فنی حرف تازه ای در اینجا نزدی و بنا به اعتراف خودت حضور دریدا در اینجا کاملا بارز است.بگذار راحتت کنم. این یادداشت مرا به یاد یک جوان جنتلمن انگلیسی می اندازد که در اوائل قرن بیستم و در دشتی پر از آلاله ها قدم می زند و به «زندگی از حیث زندگی» می اندیشد. نمی دانم چرا این تصویر هربار و پس از خواندن این پست در ذهنم زنده می شود…چه بگویم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.