«دن کیشوت» سروانتس حکایت مردی است که در زمانه ی انحطاط شوالیه گری لباس رزم به تن می کند تا بساط پهلوانی علم کند.
او به جنگ آسیاهای بادی می رود_آن چیزهایی که خود دیو می پندارد_به هدف این که جهان را از لوث وجود این دودمان کثیف پاک گرداند ،لگنی را که یک روستایی بر سر گذاشته را کلاه خودی اساطیری می بیند و کاروانسرایی مخروبه را قلعه ای باشکوه می پندارد و در آن روسپیان و خدمتکاران را شاهزاده خانم خطاب می کند.
2
آن چیزی که باعث شد تا دن کیشوت به تاویل خاص خود از جهان دست یابد این بود که او پیش از شروع دلاوری هایش غرق در خواندن کتابهای پهلوانی شده بود ،به طوری که اداره ی امور زنده گی اش را به طور کامل از یاد برده و حتی پول چندین جریب از زمین های کشاورزی اش را بالای این کتاب ها داده بود.
نجیب زاده ی ما شب ها بیدار می ماند و برای آنکه مفهوم عبارات کتابها را بفهمد و در آنها تعمق نماید و از بطون آنها معنایی بیرون بکشد به خود رنج می داد ،تا جایی که خدمتکارش را بر این عقیده داشت که مغز آن بیچاره از فرط زیاد خواندن و کم خوابیدن خشک شده است !
3
به گمان من مهمترین مسئله درباره ی دن کیشوت مسئله ی معرفت است. اگرچه شاید دلاوری های دن کیشوت ما را به خنده وا می دارد ولی حقیقت این است که دن کیشوت در جهانی که هر رخدادی در آن برایش به مثابه ی یک ماجرای پهلوانی بود ،به مانند یک پهلوان واقعی عمل می کرد و در گستره ی تاویلی خود به تمامی زیر و زبر های آیین پهلوانی آگاه بود ،به طوری که می توانست ماجراهای پیش آمده را چنان برای مهترش سانچو پانزا تفسیر کند که آن بیچاره قانع شود.
4
هگلی های جوان ماتریالیست هایی بودند که عمده ی کارشان به نقد کوبنده ی دین مربوط می شد اما علی رغم ایده های رادیکال این گروه مارکس آنان را محافظه کارانی ثابت قدم می دانست و عقیده داشت آنان نیز مانند هگل روی سر خود ایستاده اند.
مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» هگلی های جوان را به کسانی تشبیه می کند که عقیده دارند آدم ها غرق می شوند چون ایده ی جاذبه را در سر دارند ،اما آن چه مردم در حال غرق بدان نیاز دارند ایده ی متفاوت نیست،جلیقه ی نجات است.
چرا که به گمان مارکس این آگاهی انسانها نیست که زنده گی آنها را مشخص می کند ،بل بر عکس زنده گی اجتماعی آنها مشخص کننده ی آگاهی شان است.
و به همین خاطر است که در نگاه مارکس به هستی ایده ها جایی ندارند_خواه ایده ی خدا ،خواه ایده ی انسان_و این تنها روابط تولید هستند که به مثابه ی امور واقعی زنده گی باید دگرگون شوند.
بنابراین تنها خوانشِ نادرست از مارکس بود که سارتر را بر آن داشت تا پیوندی میان اومانیسم و مارکسیسم ایجاد کند. گویی روشنفکرِ ما ،مارکس را درست نفهمیده بود.
5
به گمان من در اینجا مسئله بر سر درستی و یا نادرستی نگاه مارکس و یا هر فیلسوف دیگری نیست ،بل مهمترین و شاید تنها مسئله ی موجود این است که نمی شود با خواندن سری کتاب های «قدم اول» فیلسوف شد.
مارکسیست هایی که نه تنها مارکوزه و آلتوسر را نمی شناسند ،بل حتی خوانش درستی از خودِ مارکس هم ندارند ،درست به مانند مارکسیست های وطنی ،جماعتی هستند به صورتْ جمع و به معنی پریشان.
6
فاجعه دقیقا از آن جایی شروع می شود که ملتی بدون حصول معرفت دست به کاری می زند که پوچ بودن آن را تنها وقتی که کار از کار گذشته باشد می فهمد ،خاصه رخدادهای رادیکالی چون انقلاب ،و دقیقا به همین خاطر است که تمامی انقلاب ها سرنوشت تلخ مشابهی پیدا می کنند.
ای کاش زمانی فرا برسد که در رادیکال ترین کنش های خود هم به مانند دن کیشوت باشیم که حتی اگر در اوهام خود لگن سلمانی را کلاه خودی جادویی می پنداشت لااقل می دانست که آن کلاه خودی بود که «مابرن» پادشاه اسپانیایی بر سر می گذاشت و عاقبت به دست «رنو دو منتو بان» پهلوان سرگردان افسانه ای افتاد.

یکشنبه2010/02/07 در 11:02 ق.ظ. |
سعی خواهم کرد این دن کیشوت رو منم بخونم فک کنم کتاب جالبیه .
یکشنبه2010/02/07 در 11:57 ق.ظ. |
با سلام
کامنتی که برای رند لیبرال گذاشته بودید پر مغز و قابل استفاده بود
و همان مرا به اینجا آورد
آری حقیقت تلخ است و پذیرفتن آن نیازمند شهامت
یکشنبه2010/02/07 در 12:58 ب.ظ. |
سلام جواد
تو استعداد خارق العاده ای در به هم چسباندن مفاهیم در ظاهر نچسب داری . خوب هر کی یه جوریه دیگه!
این نوشته رو سرسری نمیشه براش نظر گذاشت پس یه کم صبر کن.
دوشنبه2010/02/08 در 6:00 ب.ظ. |
سلام
حقیقتا ربط میان دون کیخوت (کیشوت؟) و نوهگلیان را متوجه نشدم.
ولی با بخش ابتدایی پاراگراف ششم شما موافقم!
در وبلاگ اندیشه ی پویا ذیل نظر شما نظری گذاشته ام خوشحال میشوم ان را ملاحظه کنید.
چهارشنبه2010/02/10 در 1:57 ب.ظ. |
راستش دوست نداشتم که نیت خودم را از گذاشتن فلان جمله در متن توضیح دهم ،چرا که باور دارم نویسنده ی یک متن را نباید به عنوان یک مدلول استعلایی برای خوانش متن در نظر گرفت ،نیت نویسنده نمی تواند کمکی به خواننده اش کند که متن را بهتر بفهمد بلکه این خود خواننده است که با خواندن یک متن باید یک بار دیگر خود متن را خلق کند اما اگر واقعا مایل باشید تا نظر خودم را در مورد بند 4 بدانید باید عرض کنم که بند مربوط به هگلی های جوان را به این خاطر آوردم تا متنی ارائه دهم و از داخل آن بکوشم که نشان دهم چگونه ممکن است یکی از بزرگترین روشنفکران قرن بیستم در خوانش از مارکس اشتباه کند.
به واقع بند 4 را باید در ارتباط با بند 5 درک کرد .
باز هم تاکید می کنم که ابدا هدف من نشان دادن این که مثلا مارکسیست ها به حقیقت اشتباهی باور دارند نیست_این سطحی ترین برداشت ممکن است_بلکه مایل بودم عنوان کنم که ما لازم است حقایق خودساخته مان را به قویترین شکل ممکن بسازیم.
از همدلی تان با ابتدای بند 6 بسیار خوشحالم.
پاینده باشید.
دوشنبه2010/02/08 در 9:37 ب.ظ. |
شخصاً اولينبار به وسيلهي نمايش فيلمي در تلويزيون با دونكيشوت آشنا شدم.
احساسي كه آن موقع با ديدن اين فيلم در من ايجاد شد چيزي نزديك به خشم و نفرت بود. تحليل من اين بود كه اين داستان قصد دارد يك آدم خوب، اتفاقاً اهل مطالعه و در جستوجوي آرمانهاي بشري يعني صلح و عدالت و برابري را دست بيندازند و زمينهي تمسخر اين فرد و اين ايدهها را در نزد ديگران فراهم نمايد.
براي من اين همه توجه جهاني به اين رمان هم نامأنوس بود. فكر ميكردم در دنياي واقعي امكان ندارد يك انسان وارسته و روشنفكر آن هم در جستوجوي چنين آرمانهاي مقدسي مسير را بدینگونه اشتباه برگزيند و نهايتاً پايه خنده و تمسخر شود.
بزرگتر كه شدم جامعه و انسانهاي اطراف خودم را شناختم متوجه شدم كه تصور من چندان هم درست نبود در بطن واقعي جامعه كساني را ميديدم كه اتفاقاً تحصيلكرده و اهل فضل و دانش بودند و اتفاقاً داراي آرمانهايي كاملاً منطقي و درست هم بودند اما چنان راه را اشتباه ميرفتند كه مايه تمسخر ديگران ميشدند و حالا ديگر بيش از هر زماني معتقدم كه رمان دون كيشوت در هر زمان و در هر مكان امكان بازآفريني دارد.
اين كه چرا دون كيشوت چنين اشتباهاتي را ميكند شايد به دليل طرز تفكرش باشد. او در جايي از داستان ميگويد: «من فكر ميكنم آنچه ميبينيم همان است كه ميگويم»
دون كيشوت داستان عوام نيست داستان طبقهي نخبه يا به اصطلاح خواص است نه اين كه عوام نقشي نداشته باشند اتفاقاً گاهي عوام در هل دادن دون كيشوتها به سوي يك داستان تازه نقش دارند و گاهي هم تنها در جريان خنديدن به دون كيشوت نقش ايفا ميكنند.
به نظر من بيش از هر چيز ميتواند يك داستان رئال باشد داستاني كه در هر لحظه و هر مكان و در زندگي شخصي و اجتماعي هر يك از ما در جستوجوي قرباني خود است
خیلیها «دون کیشوت» را بهخاطر کارهای بامزّهای که میکند و دیوانهبازیهایی که در میآورد، دوست دارند؛ خیلیها او را دوست دارند، چون آدمیست بشدّت خیالاتی و … ؛ ولی من «دون کیشوت» را دوست دارم، چون مطالعه و کتاب خواندن در زندگیاش تغییر ایجاد کرد. از کتاب خواندن خیلی خوشم میآید و مطالعه، کارِ هرروزهام است؛ ولی بیشتر از آن سعی میکنم و دوست دارم کتاب خواندن، باعث شود نگاهم به اطرافم، به جهان و به جامعهای که در آن زندگی میکنم تغییر کند
دوست دارم «دون کیشوت»ی باشم در حد خودم… شما هم بیایید «دون کیشوت» باشیم.
دوشنبه2010/02/08 در 10:02 ب.ظ. |
سلام
دن کیشوت بودن هم جسارتی می خواهد که من ندارم
مدتهاست از ترس هایم بیزارم و گرفتارشان ,ترس از دن کیشوت بودن هم یکی از آنها
فلسفه نمی دانم اما خواندن مطالبتان را دوست دارم…
دوشنبه2010/02/08 در 10:55 ب.ظ. |
به نظر من یادداشتتون برخی نکات مهم رو یادآوری می کنه:
1- دشمن تراشی نکنیم و توهم دشمن نداشته باشیم. غرب، سرمایه داری، بوورژازی ، اینترنت و …. دشمن ما نیستند همون طوری که آسیاب دشمن دون کیشوت نبود.
2- واقع گرا باشیم و از ساختن بهشت بر روی زمین و رسیدن به مدینه فاضله دست برداریم.
3- اول سواد تئوریکمون رو بالا ببریم، بعد بیام کار سیاسی کنیم و الکی خودمون و ملت را بدبخت نکنیم.
…
سهشنبه2010/02/09 در 7:56 ب.ظ. |
همانند دن کیشوت با اندیشه ات رفتار کردن را می توان یا کار متهورانه و شجاعانه نامید اما آیا باید توان تمیز اندیشه درست ویا نادرست( البته با فرض اینکه اندیشه ای بتواند نادرست باشد که این هم یک امر نسبی می تواند باشد، و شاید گاهن باید یک پراگماتیست بود و منتظر جواب نهایی آن باشیم) در ما وجود نداشته باشد تا به یک چنین رفتاری دست زد؟! و راهکار را می توان در همان حصول معرفت که شما هم بدان اشاره کرده بودید جست، ولی آیا می توان به معرفتی یکسان دست یافت و یا اینکه باید کوشید که معرفت های با بارهای معنایی متفاوت را به لحاظ درک همدیگر به یک نقطه مشترک رساند؟!
جمعه2010/02/12 در 3:33 ب.ظ. |
سلام
آدرس قبلی من مسدود شده. آدرس فعلی من این است:
http://mamrizzio2.blogspot.com/
شنبه2010/02/13 در 1:45 ب.ظ. |
سلام جواد جان. با نگاه محتاط و بی شر و شورت در باب رخدادی چون انقلاب همراهی دارم و حتی بالاتر از آن تا حدی با ایده گرایی های هگلی نیز همراهی میکنم و عین ـ ذهن را در کنشی متقابل می یابم که قابل تقلیل به روابط تولید نیست.
یکشنبه2010/02/14 در 1:38 ب.ظ. |
با درود
1- با نقد شما بر کمونیست های وطنی و نیز سوسول سوسیالیست هایی که در دانشگاه ها قدم می زنند به شدت همدلم. اصلا بند 5 و بند 6 را بسیار به دغدغه ی خود نزدیک یافتم. کمونیست هایی که از جان استیوارت میل، آن نویسنده ی کتاب انقیاد زنان به عنوان فردی ضد زن نام می برند و ردش می کنند!(باور کنید این را با گوش خودم شنیدم)
2- راجع به دن کیشوت هم چه بگویم رفیق، همه مان دن کیشوت هستیم. آسیاب های بادی این بار فقط آسیاب های بادی نیستند،که در قالب های گوناگون تغییر ماهیت داده اند و چون بختک (نمی دانم تجربه ی این امر عجیب را داشته اید یا نه؟) به جانمان افتاده اند اما کو جرات مبارزه که این بار قرا راست جان رابه میان بگذاری و آیا بر حسب هزینه – فایده،این، ارزش آن را دارد؟
سهشنبه2010/02/16 در 6:41 ب.ظ. |
کاش ادامه ی ایدئولوژی آلمانی از جمله تزهای فویرباخ رو هم میخوندی . البته تو و سارتر تو یه نکته مشترکین و اونم اینه که ساده ترین هارو فراموش میکنین و میخاین لقمه رو دور سرتون بچرخونین پس این جمله مارکس رو بهت یادآوری میکنم که میگه :اساس سوسیالیسم انسانه.انگلس و مارکس بارها تکرار کردن که تنها دارن برای ایجاد یه جامعه بر اساس روابط انسانی تلاش میکنن. این تحلیل اقتصادی مارکس مربوط به دوره ی تنازعات طبقاتیه . شاید این جمله بهت کمک کنه که مارکس کل تاریخ رو پیشاتاریخ میدونه. یعنی تا قبل از ایجاد سوسیالیسم پیشاتاریخه چراکه روابط انسانی نیست بلکه براساس تضادطبقاتیه. این عادت تو شده که بدون اینکه دقیقا از مارکس خونده باشی نقدش کنی. ضمنا خیلی راحت مارکسیستای ایرانی رو زیرسوال برده بودی و شک دارم حتی یه خط از ارانی یا طبری یا جزنی خونده باشی یا حتی بدونی اولین مترجم کاپیتال اسکندری بوده. لطفا اول بخون بعد تحلیل کن. ضمنا دن کیشوت نماد مقابله با عبور از فئودالیسم به سرمایه داریه و نمیدونم این تحلیلهای احساساتی رو از کجا درآورده بودی دن کیشوت نماد طبقه ی رو به زواله اشرافیت زمینداره و به نمادهای تولید صنعتی(مثل آسیاب و…) حمله میکنه. لنین میگه تو هر اتفاق باید منافع طبقاتی رو در نظر گرفت واگرنه به تحلیل درستی نمیرسیم.پس بیخود از چیزی که نمیشناسی انتقاد نکن. مارکس معتقد به حقوق انسانیه و تنها نظریه که من دیدم از شکل گیری روابط بر اساس حقوق انسانی حرف میزنه . خود مارکس تو تزهای فوئر باخ میگه» گوهر انسان انتزاع ذاتی در هر فرد تنها نیست و در واقعیتش مجموع روابط اجتماعی است.» چیزی که تو نمیبینی اینه که انسان در انتزاعی که تو به عنوانه اومانیسم تعریف میکنی در واقع به شکل خاصی از جامعه تعلق داره و غیرقابل انعطافه اما وقتی مارکس گوهر انسانو براساسه روابط تعریف میکنه این انعطافو بهش میده که هر لحظه تغییر کنه . بازم میگم در زمینه ی جامعه شناسی خیلی ایده آلیستی تحلیل میکنی.
چهارشنبه2010/02/17 در 9:35 ب.ظ. |
اوه له له! مثه این که این پست بد جودی خونتو جوش آورده؟! هی من میگم مارکسیستا انتقاد ناپذیرن و هی تو دفاع کن و بگو نه.
همیشه بهت گفتم وبازم میگم که برای مارکس احترام زیادی قائلم.
لنین نظر خودشو در باره ی تحلیل گفته و در حد یه نظر محترمه. تحلیل تو هم از دون کیشوت همینطوره. تو از یه منظر به اون نگاه کردی و جواد از یه منظر دیگه. هر چند با جواد هم چندان همدل نیستم.
و دیگه اینکه اینجا جات خالیه. شاهدش هم اینکه مجبورم این خزعبلات رو تایپ کنم جای اینکه رو در رو بهت بگم.
خوش باشی و بی غم.
جمعه2010/02/26 در 12:02 ب.ظ. |
درود نيماجان
برداشت من از متن اينه که شکري منظورش به اون دسته از مارکسيستهايي بوده که صف اول مبارزاتشون رو به مبارزه عليه دين اختصاص دادن مثل حکمتيست ها وبه نظرم به ديگران اشکالي نگرفته چون همه اينو ميدونن که اعضاي حزب توده قبل از تاسيس اون هم، حتي در مجله هاشون اکثرن مشغول تدريس اقتصاد سياسي و فلسفه ماتريالسم بودن و…و احتمالا شکري هم اينو ميدونه
امااشکال بزرگي در بند 4 وجود داره و اون هم انتقاد بيخودي به سارتر هست که انگار اومانيسم و مارکسيسم از هم جدا بودن و سارتر خواسته پيوندشون بده.
،اما مسئله اينه که سارتر خواسته اگزيستانسياليسم رو به اومانيسم پيوند بده که البته هستي سارتر سوسيالسيم رو هم در بر داره و در نهايت مي توانيم بگوييم شخصيت سارتر يعني پيوند اگزيستانسياليسم از نوع اومانيستيش و مارکسيسم.
سهشنبه2010/02/16 در 11:25 ب.ظ. |
هدف دن کیشوت چی بود؟
جمعه2010/02/19 در 10:28 ب.ظ. |
-شاید شنیده باشید که ابن سینا گفته: «مابعدالطبیعه ی ارسطو را چهل بار خواندم و نفهمیدم»، خواستم بگم که من کتاب «ژان بودریار»، از مجموعه کتابهای «قدم اول» را یکبار خواندم و نفهمیدم و دیگر هم نخواندم! همین، گفتم شاید شاهدی باشه برای ابتدای بند پنجم!
-کاش اونقدر شهامت و خویشتن داری داشتم که هر پستی رو که میخوندم، در صورت میل به کامنت گذاشتن، قبل از خوندن کامنت های قبلی این کار رو می کردم، اینجوری مجبور نمی شدم برای اینکه ببینم کجا به مارکس انتقاد شده سه بار این پست دوست داشتنی رو بخونم!
-راستش ماجرای این پست و کامنت هاش یه شکست مفتضحانه ست برای هابرماس در مقابل دریدا!، هرچی به شماره ی کامنت ها اضافه شده(=بیشتر در مسیر مفاهمه پیش رفته ایم [مثلا!]) معنی بیشتر به تعویق افتاده! اگه قبول ندارید یه کامنت بذارید!
دوشنبه2010/02/22 در 6:50 ب.ظ. |
سلام محمدجواد. نه سلام دون کیشوت خیلی باحالی یعنی بیش از حد باحالی….
و این زیاد برا خودت خوب نیس
این مقاله رو تو کیان خوندم
قشنگه…..
سهشنبه2010/02/23 در 7:42 ب.ظ. |
دفعه پیش کلی نوشتم و همش پرید. اینقدر شاکی شدم که بلافاصله اینترنت رو قطع کردم. ایندفعه هم اصلا حوصله ای مرا نیست. امیدوارم تو پست بعدی ت بهتر باهام برخورد بشه. من گذشته از سیبیلم آدم احساساتی ای هستم.
اگه تیزی نقد نیما(که انگار بیشتر شخصیه و توصیه می کنم بهش این نوع تسویه حساب رو کنار بذاره) رو بردارین، حرفای خوبی توش هست.