(برایِ مهربانی های محمود رضوانی)
1
زنده گی با یک سوء تفاهم آغاز می شود و با پی بردن به حقیقتِ ماجرا نا_تمام می ماند و دقیقا همین بخش از زنده گی است که آن را به نمایشی دراماتیکال/کمیکال/تراژیکال بدل می سازد.
کمدی لحظه ی به وجود آمدنِ سوء تفاهم و تراژدی لحظه ی برملاء شدنِ آن است و چیزی که بین این دو سیلان دارد درامی است انسانی.
جوک معروف هست که به صورتی گزین گویانه حکایت زنده گی ماست : ((ماری خودکشی کرد چون بعد از مدتها دل_دادگی دریافت طرف شلنگ بوده))
2
هیچ گونه گسستی بینِ امرِ تراژیک و امرِ کمیک وجود ندارد و از این رو دوگانه ی تراژدی/کمدی فاقد معنا است. تنها چیزی که مرا به شگفتی وا می دارد این است که در دلِ هر تراژدی دستمایه ای از کمدی قرار دارد و در هر کمدی دستمایه هایی از تراژدی .
به بیانِ بهتر تراژدی و کمدی نه دو رویِ یک سکه بل قسمتی از یک روی سکه اند.
3
زنده گی چیز عجیبی است که هر رخدادی در آن می تواند اشکت را در بیاورد و در عین حال بخنداندت.
خاصه رخدادهایِ نابی که هم از منظری تراژیک و هم از منظری کمیک یگانه اند ،و می شود یک عمر به آنها بخندی و برایشان گریه کنی.
4
اولِ یگانه کتابِ شازده کوچولویم نوشتم : ((این شعرِ بلند که به واقع تمامِ زنده گی ِمن است ،تقدیم به مهمانی که گمان می کنم از بهشت آمده)) و آن را هدیه کردم به کسی که فکر می کردم باید با دیگران فرق داشته باشد.
وقتی چند روز بعد از او در مورد آن کتاب پرسیدم ،با خونسردی در آمد که : ((همان وقت گذاشتمش روی میز))
و حال یک لحظه فکرش را بکنید که من سخاوتمندانه تمامیِ زنده گیم را به شخص دیگری هدیه کردم و او هم بی رحمانه تمامیِ زنده گیم را پرت کرد روی میز.
و این خنده دار ترین و غم انگیزترین رخدادِ تمامیِ عمرم بود.
5
در شبی شبیهِ شما ،محمود رضوانی راز ِبزرگی از هستی را برایم آشکاره کرد : ((لذت های بزرگ همیشه با رنج های بزرگ همراهند.))
و اساسا همین نکته است که باعث می شود گونه ای از نغمه های شورانگیز شرف داشته باشند به تمامی موسیقی های طربناک.
سخن دلبرانه ای که باعث شد تا بفهمم چرا عشق ،به بزرگیِ عشق ،شعر به ظرافتِ شعر و زنده گی به زیباییِ زنده گی است : همین «لطفِ به انواعِ عتاب آلوده» را می گویم.
جمعه2009/12/25 در 8:36 ب.ظ. |
1- امیدوارم که کار تو یکی، دیگر به خودکشی نیانجامد. طرف تو که شیلنگ نبود آخِر، گیرم که از بهشت هم نیامده بود.
2- توصیفت در باب رابطه ی میان تراژدی و کمدی کامل نبود بل به گمانم اَکمل بود. لذت بردم.
3- امیدوارم آنقَدَر منصف باشی تا به آن مهمان از بهشت نیامده ات (آنکه از بهشت آمده باشد با شازده کوچولو چنان نمی کند!) این حق را بدهی که تمام زنده-گی تو را، خرده ای هم از زندگی خود به شمار نیاورد.(به قول جاهد: این یعنی هرمونوتیک!)
4- شاید این رنج های بزرگ باشند که هماره با لذت های بزرگ همراه اند. این طور هم می شود به قضیه نگریست.
اما اگر آنطور که رضوانی عزیز هم می گوید بنگریم یاد روباه شازده کوچولو می افتم آن گاه که درآمد: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است.
5- می گن بهشت جای بزرگیه، لاجرم باید آدمهای زیادی توش باشن!
یکشنبه2009/12/27 در 1:52 ق.ظ. |
سلام. جایی که گفتی دوگانه ی تراژیک/کمیک فاقد معناست به نظرم دلیلی نداشت و صرفا یه جور خکم صادر کردن بود. در واقع با اون چیزی که تو بیان کردی همچین نتیجه ای یا اشتباه بود یا اگه منظورت این بود که ابژه ی عمل تراژدی و کمدی یکی اند خوب این رو این جوری می گفتی. در سخن گفتن و به خصوص لحظه ی نتیجه گیری دقت کن. چیزی که برای تو واضحه ممکنه در خودش کاملا گنگ باشه.
در مورد این حوری بهشتی هم بنده بیانات گهربارم رو در اتاق جنابان عالی فرمودم که خوشبختانه به یه ور مبارک گرفتید. بشین تا به حرفم برسی.
حرف رضوانی یه روایت کلانه، پر از ابهام و قابل تسری به هزار و یک موضوعه، و توی پست مدرن اتکات به این کلان روایت از اون پارادوکس هایییه که من رو به شگفتی نمی اندازه. چون اصولا ما ایرانی ها اینقدر در بند اصطوره ها گیر کردیم که هنوز ضرب المثل و اینجور حرف ها برای ما اتمام حجت محسوب می شن. البته در این مورد روی صحبت با تو نبود.
در یک کلام: عاشق دوست داره همه ی کائنات رو در تأیید عشقش و تعریف از معشوقش ببینه. کوری همینه دیگه؟ نه؟
سهشنبه2009/12/29 در 3:28 ب.ظ. |
زندگی بازی عجیبی بود، همه چیزش به قصه می مانست/ دختری در جنوب می خندید، پسری در شمال جان می داد…
چهارشنبه2009/12/30 در 1:01 ب.ظ. |
سلام
0-خیلی خیلی خوب شد که این پست رو نوشتی بهش نیاز مبرم داشتم
1-فکر کنم باید این پست رو برا همیشه توی ذهن داشته باشم چون زندگیم تاحالا خط به خط مطابق این متن بوده بعد از این هم حتما همینطوریه
2-اولین نفری که بعد از اون حادثه باهاش صحبت کردم تو بودی چکیده ی این پست رو اون شب به من گفتی چیزایی بود که تاحالا بهش فکر نکرده بودم خیلی تاثیر مثبت داشت حتی یه قسمت ازاین پست رو دزدیدم یه جا استفاده کردم (خودت میدونی کجاش رو!!)
3- درباره ی نظر آیدین چون باتجربه تره چیزی نمیگم چون به قول خودش(( بشین تا به حرفم برسی)). واما عباس : ازخط اول معلومه که هیچی از متن دستگیرش نشده صرفا داره از زمین خودش به آسمون تو نگاه میکنه (حتما نباید درباره هر پستی نظر داد که !!!)
پنجشنبه2009/12/31 در 9:38 ق.ظ. |
اول بایدبگم با فرض اینکه تراژدی لحظه ی برملا شدن سوء تفاهم باشه ،لحظه ی برملا شدن آن در زندگیِ من(پایان زندگی) رو خودم درک نمیکنم چون ماجرایی به نام زندگی من تمام شده.در مورد ماجراهای داخل زندگی هم ماجرایی آغاز نمیشه چون وقتی شروع به تعریف ماجرایی میکنیم در واقع از انتها شروع میکنیم!
در مورد نبود دوگانه ی تراژدی -کمدی باهات موافقم و مثال ناب اون همون بند 4.
و این که وقتی به خاطراتت رجوع میکنی خاطرات غمگینت ممکنه فرح بخش و بالعکس باشه .باز این هم به قول تو تنها بخشی از یک روی سکه ست.
بخش اعظمی از سکه ی تمام عیار زندگی دلهره ست.دلهره ی کی رها شدن از برزخ تراژدی-کمدی.دلهره ای که از این سوال ناشی میشه:چرا؟
در ضمن درسته،لذت بزرگ با رنج های بزرگ همراهند-لذتی بنام مرگ که با رنج بنام زندگی همراه است-.
جمعه2010/01/01 در 6:29 ب.ظ. |
سلام
چه خوب است گاهی آدم مطلبی را بخواند و به احترام آن سکوت کند
دوشنبه2010/01/04 در 2:28 ب.ظ. |
تو را برای ابد ترک می کنم، مریم/ چه حسن مطلع تلخی برای غم مریم/ پکی عمیق به سیگار می زنم اما/ تو نیستی که ببینی چه می کشم مریم/ برای آن که تو را از تو بیشتر می خواست/ چه سرنوشت بدی را زدی رقم مریم/ مرا به حال خود واگذاشتند همه/ همه همه همه اما تو هم، تو هم مریم؟
منبع: مصطفی مستور، «من دانای کل هستم»
بند چهارم مطلب تان جناب شکری، بندی ست برای خودش. ساده و صمیمی، راوی دردی قدیمی ست.
سهشنبه2010/01/05 در 12:14 ب.ظ. |
بزرگترین چیز شعر نویس دانشگاه صنعتی. آقای شکری سواد قابل ستایشت و حوصله ای که برای نوشتن داری را صرف کارهای بهتری بکن.
سهشنبه2010/01/05 در 3:18 ب.ظ. |
تراژدی با شخصیت زن آغاز می شود اما برای ادامه داشتن به زن نیازی ندارد.
برناردو برتولوچی
این جور غم ها از برآورده نشدن بعضی نیازها وانتظاراته مثلا همین انتظار که یه نفر بفهمه شازده کوچولو همه ی زندگی توه یا …
اما ما خیلی کارها رو با اینکه میدونیم در آخر دچار غمی بزرگ میشیم انجام میدیم انگار کرم داریم ولی در واقع داریم از این وند اندوه بار لذت می بریم…
راستی با یه کار تازه به روزم…
چهارشنبه2010/01/06 در 12:55 ق.ظ. |
دوست خوب
خیلی وقتها آنچه دوست داریم با آنچه هست یکی نیست
اما شک نکن آن مهمان از بهشت آمده
همین که تو را یاد بهشت انداخت کافی نیست؟؟؟
شاید خودش شازده کوچولویی بود ؟! چرا از سادگی پاسخش می رنجی
تو اهلی شدی
چه فرق می کند که او می ماند یا می رود و تو هر روز با دیدن گندمزار یاد او می افتی و نزدیک وقت آمدنش دلت بدجور می تپد…
پنجشنبه2010/01/14 در 2:25 ق.ظ. |
شفق آمده و » فلق » در سالن انتظار مانده در کنارش هم siva ی افسونگر ، حالا که دیگر وقتی نمانده … وقت اضافه هم …
تنها می شوم و فکر میکنم که تمامش کنم ولی به قول سارتر «تنهایی» مرگ بیشتره .» این از تراژدیت اش »
تراژدی من شاید این باشه که خسته ام ، یعنی روی سر همه مان » خستگی تاریخ » آوار شده و من که پیکرم به صخره ای در قفقاز زنجیر شده و «همه» از این شکنجه مضحک به ستوه آمده اند . خدایگان ، عقاب ها و زخمی که با خستگی پانسمان می شود .
خدا رُ شکر … از اتاق بیرون میام . توی آیینه نگاه می کنم ، سیمور رو به من می خندد . » این از کمدیت اش «
پنجشنبه2010/01/14 در 5:54 ب.ظ. |
نمي كشم نمي كشم آن كه برادرم كشت
دوشنبه2010/02/08 در 4:21 ب.ظ. |
چه ربطی داشت ؟
سهشنبه2010/01/19 در 11:48 ق.ظ. |
aydina adatt dare saze mokhalef bezane,be nazaram har lezzati lozoooooooman hamrh ba ranj nist
چهارشنبه2010/01/20 در 8:00 ب.ظ. |
سلام.با اجازتون لينکتون کردم.
یکشنبه2010/01/24 در 8:22 ب.ظ. |
خیلی وقتا میام تو وبلاگت چون طرز نوشتن احساساتیت زیباست.
یادم میاد من من هم کتاب شازده کوچولو که تموم شد تهش یه چیزی نوشتم!(مثل اینکه هر کی کتاب رو تموم می کنه یه چیزی دربارش می نویسه!!!)
مواظب باش هر حرفی که می زنی درست نیست.خیلی وقتا شاید (1 درصد احتمال بده!)تفکراتت درست نباشه،اونوقته که خیلی چیزا رو از دست دادی.
امیدوارم همیشه موفق باشی
چهارشنبه2010/01/27 در 1:47 ق.ظ. |
سلام
من برادره حامدم
حامد خورسند
خواستم دعوتت کنم به منم یه سر بزنی
یا علی مدد
جمعه2010/01/29 در 1:06 ق.ظ. |
شکری من احتمال 90% خونه ی آیدین رو میگیرم برا ترم بعد.کلی برنامه دارم .هستی که؟؟؟
دوشنبه2010/02/08 در 4:09 ب.ظ. |
ببینم نجفی ،تو نمی تونی این چیزها رو با اس ام اس بگی؟!!!
جمعه2010/01/29 در 1:34 ب.ظ. |
سلام.
بااین عنوان به روزم:»رهایی یا آزادی»
منتظردیدگاههای قابل تامل شمادراین باب هستم.
شنبه2010/01/30 در 10:04 ب.ظ. |
لذت های بزرگ همیشه با رنج های بزرگ همراهند!!! ولی چرا باید به این گونه باشد که تا دردی نباشد نتوان چیزی را مرهمی نام نهادن؟! گاها از این همه دلخوش کردن به این دست جملات خسته ام می کند ولی باز می بینم که…
با اجازه لینکتون می کنم!
پنجشنبه2010/02/04 در 7:30 ب.ظ. |
من هم رسمم هدیه دادن کتاب بود … و اتفاقا شازده کوچولو که بارها و بارها در لحظات پژمردگی به فریادم رسید دیدم که چطور مورد بی مهری قرار گرفت. … و کتابهای دیگر نیز… ولی خواننده با پاسخش به من فهماند که چقدر با ادبیات من بیگانه است.
جمعه2010/02/05 در 11:27 ق.ظ. |
بعضی از رفقا خیلی نارفیق شدن . تا دیدی مارو انداختن بیرون دیگه بیخیالمون شدی؟ قضیه ی حوری بهشتی چیه؟ تازه مگه لیبرالها هم عاشق میشن؟ تا اونجا که یادمه شما عشق میخرین. بازم پیرو بحثهای سابقمون باید بهت بگم سعی کن واقعیت رو بصورت عینی و در ارتباط با کل جهان ببینی واصلا هم نیازی نیست روش اسم بزاری. به نظر من نوشتت جالب بود اما فقط جالب و ناشی از بازی با همون اسمها بود.
دوشنبه2010/02/08 در 4:20 ب.ظ. |
سلام بر مرد تبعیدی !
1-این حرفا چیه ،من که همیشه جویای احوالت بودم
2-جالبه که یکی دیگه از دوستان در چند پست قبل تر به من گفته بود کمونیست ،من متحیرم از این لقب هایی که دوستان بر من می ذارن (لیبرال ،کمونیست ،ایده آلیست ، … )
3-حوری لفظ مبتذلیه که من هیچ از این واژه خوشم نمیاد