برایِ آن مهمانِ از بهشت آمده

سه شنبه2009/11/03 با محمد جواد شکری

ALBERT RENGER-PATZSCH2دیشب خواب دیدم پاییز شده بودم ،
برگ ها می ریختند روی زمین
و صدایِ پایِ تو می آمد.

دیشب خواب دیدم نگاهی بودم ،
خیره در چشمانت.

دیشب خواب دیدم جنونی بودم ،
در باغچه ی کوچکِ خانه مان.

گیرم خانه مان باغچه ای نداشته باشد
چه اهمیتی دارد ،
بگذار با خیالش خوش باشم.
اصلا شوقی بودم در میانِ باغ _ در میانِ جنگل
با صد هزار درختِ چنار.

*
تو گمان می کنی که من باز دارم یکی از همان دروغ هایِ بزرگِ خودم را می گویم ولی اگر دو برگ کاغذِ کوچک یا آن کلاسورِ بزرگت را به من بدهی ،
به “چشمِ دل” خواهی دید
“حقیقت دارد”

شبکه های اجتماعی ،رویا و وضعیت پسامدرن یا به عبارت دیگر: “خفه شو دوست من!”

جمعه2009/10/30 با محمد جواد شکری

 

“هیولا” موجودی است طغیانگر و سرکش که بیرون از دایره ی نظام (System) جای دارد ،موجودی ادراک ناپذیر و ناپذیرفتنی.

در این باره سخن ژاک دریدا می تواند تا حدودی روشنگر باشد :

(( متن ها و گفتمان هایی که در آغاز واکنش هایی انکار آمیز بر می انگیزند ،و دقیقا به عنوان چیزهای نا به هنجار یا هیولاوار محکوم می شوند ،غالبا متن هایی هستند که پیش از آن که به ترتیب ،از آنِ خود ،همگون و فرهنگ پذیر شده باشند ،سرشت زمینه ی دریافتشان را دگرگون می سازند ،ماهیت تجربه ی اجتماعی و فرهنگی را ،خصلت تجربه ی تاریخی را ،تغییر می دهند.))1

بنابراین هیولا “رخدادی” است که قاعده ،نظام و هرگونه شکلی از سامان یافتگی را تهدید می کند و فرهنگ ایدئولوژیک را بر آن می دارد تا به آن اعلان جنگ دهد و تلاش کند که آن را از آنِ خود سازد. نظام باید هیولا را رام کند وگرنه کل موجودیتش به خطر می افتد.

از این منظر می توان شبکه های اجتماعی نظیر فیس بوک و توییتر را به معنای واقعی کلمه هیولاوار دانست ؛ هیولایی که به همه چیز سرک می کشد و در هر امری داخل می شود : از ایجاد یک دوستی ساده گرفته تا فراخوانی برای یک حرکت رادیکالِ انقلابی.

رخدادی که در نمونه ی محلی اش سرانجام سیستم را وادار می سازد تا فیلترینگ را به عنوانِ آخرین حربه ی تقابلیِ خود به کار گیرد. باشد که سایرین رستگار شوند.

 

2

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در  حال زندگی در دوران پسامدرن هستیم. فرقی هم نمی کند که کدام نظریه را در توصیف آن به کار گیریم. چه به مانند جیمسون آن را حاصل سرمایه داری متأخر بدانیم و چه به مانند لیوتار آن را دورانِ به سر آمدنِ روایت های کلان (Grand narratives) بدانیم _که من این دومی را بیشتر خوش دارم_ حاصل یک چیز است ،یک فرمان : “آزاد باش”

اگر در دوران مدرن و پیش از آن انگاره ی یک “نظمِ خیالی” وجود داشت که به واسطه ی آن ما مجبور بودیم که طوری با همسایه ی عزیزمان رفتار کنیم که انگار واقعا یک موجودِ بوگندویِ چاق نیست ،حالا دیگر اوضاع تا حدود زیادی فرق کرده است : ما دیگر باوری به وجودِ لباسِ نوی پادشاه نداریم.

چیزی که عملا از بین رفته است همان قاعده است : دیگر قاعده به کار نمی آید. به بیان بهتر از همان اول هم به کار نمی آمد.

درست به مانند تفسیر لکان از خدا : بحث بر سر این نیست که خدا مرده است. او از اول هم مرده بود ،فقط خودش نمی دانست !

 

3

ششم آبان روز خیلی خوبی برایم بود. نه به این دلیل که روزنامه ی اعتماد در این روز در صفحه ی اندیشه ی خود اقدام به چاپ مقاله ای هیولاوار از اسلاوی ژیژک کرد بل بنا بر دلایلی کاملا شخصی که دلیلی ندارد آن را در این یادداشت بیان کنم !

ولی مقاله از این منظر هیولاوار بود که در دفاع از روانکاوی نوشته شده بود ولی در عین حال نکاتی کلیدی در شناختِ فضای مجازی ارائه می کرد ، کافی است کمی دلبرانه در آن بنگرید :

(( بازی های کامپیوتری را در نظر بگیرید که بعضی از ما را مسحور خود می کنند ؛ بازی هایی که یک فردِ ناتوانِ روان رنجور را قادر می سازند تا در شخصیتِ یک متجاوز فرو رود ،مردهای دیگر را کتک بزند و به نحوی خشونت آمیز از زنان کام بگیرد. به سهولت می توانیم فرض کنیم این فرد ناتوان برای فرار از واقعیتِ کرخت و عاجزانه اش به فضایِ مجازی پناه می برد . اما شاید این بازی ها حرفِ بیشتری برای گفتن داشته باشند. چه می شود اگر حین بازی من درون منحرف و لجام گسیخته ی شخصیتِ خود را به وضوح بیان کنم ؛ درونی که به دلیل ممانعت های اخلاقی_اجتماعی نمی توانم در زندگیِ واقعی به آن جامه ی عمل بپوشانم؟ آیا شخصیتِ مجازیِ من تا حدی “واقعی تر از واقعیت” نیست؟ آیا این دقیقا به این خاطر نیست که که من می دانم این “فقط یک بازی” است و در آن همه ی کارهایی را که هیچ گاه در دنیایِ واقعی قادر به انجامِ آنها نیستم ،می توانم انجام دهم؟ ))2

از این منظر شبکه های اجتماعی به عنوانِ یک جزء از کلِ فضای سایبر همان خصلتی را می یابند که می توان آن را به این شکل بیان کرد :

(( گاه آنچه در رویا آشکار می شود ،حتی در رویاپردازی های روزانه ،حقیقتی است که واقعیتِ اجتماعی ،خود بر مبنایِ سرکوبِ آن بنا نهاده می شود. ))3

چیزی که در اینجا مشاهده می شود نمونه ی کامل یک وضعیتِ استثنایی است.

اگر به واسطه ی وجودِ یک قاعده_عرف ما نتوانیم آن گونه که می خواهیم با دیگری رابطه داشته باشیم ، facebook جایی است که بهشتِ آمالِ ما خواهد بود ،مکانی رویا گونه ،عاری از هر گونه اقتدارِ قانون و به بیانِ دیگر وضعیتِ تعلیقِ عرف ،هنجار و سنت.

هرچند هنوز هم بتوانیم رد پای هنجارها را در آنجا نیز بیابیم.

 

——————————–

1-     ژاک دریدا ، تالیف نیکلاس رویل، ترجمه ی پویا ایمانی ،نشر مرکز ،ص180 ،قیمت 6500 تومان

2-  چرا فروید همچنان زنده است ،اسلاوی ژیژک ،ترجمه ی عباس ارض پيما ،ضمیمه ی روزنامه ی اعتماد 6 آبان ،ص6

3-     همان

جنبش دانشجویی و نژاد پرستی : بازخوانیِ ژیژکیِ انحلال انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان

پنجشنبه2009/10/01 با محمد جواد شکری

 

1

اسلاوی ژیژک بحث جذابی در بابِ نژاد پرستی دارد.

از نظر ژیژک نژاد پرستی با پرسش Che voui?  (از من چه می خواهی) آغاز می شود.

قربانی نژاد پرستی می تواند هر فردی باشد ولی این یهودی است که در اروپا قربانی نژاد پرستی می شود. از منظر یهودی ستیزی، یهودی مظهر ناب کسی است که معلوم نیست ” دقیقا چه می خواهد؟ “

خدای یهود شناخت ناپذیر است و این ویژگی خدای یهود آنها را سوژه ی مطلوب نژاد پرستی می کند. ژیژک می گوید منعِ تصویر پردازی از “خدا” در یهودیت به آن معنا است که خدای یهودی همواره تجسم Che voui?  بودن باقی می ماند، حتی وقتی این خدا فرمانی را هم صادر می کند باز هم معلوم نیست که دقیقا “چه می خواهد؟” : چرا باید خدا به پیامبرش دستور دهد که فرزندش را قربانی کند ؟ او با این فرمان از ما “چه می خواهد” ؟

 

2

تلاش برای پاسخ به Che voui?  منجر به طرح سناریویی می شود که مربوط است به فانتزی سازی ما. این است چیزی که یهودی واقعا می خواهد : تصاحب تمام اموال ما ،حاکمیت بر دنیا و …

فانتزی برایمان محافظی می شود تا ما را از سردرگمی ناشی از نداستن این که “دیگری” از ما چه می خواهد خلاص گرداند.

از این منظر ژیژک دو نوع فانتزی نژاد پرستانه را معرفی می کند :

-نوع اول استوار بر این تشویش است که دیگریِ قومی مایل به تصاحب “عیش” ماست : آنها می خواهند عیش مان را از ما بگیرند.

-نوع دوم از این ناخشنودی ﻧﺸﺄت می گیرد که دیگریِ قومی به عیش عجیب و غریبی دسترسی دارد : چرا باید یک ژاپنی این قدر کار کند؟ مگر او چه لذتی از سخت کار کردن می برد ؟

 

3

انحلال انجمن اسلامی از جهاتی شباهت عجیبی دارد به بحث اسلاوی ژیژک در باب نژاد پرستی .

نگاهی به اساسنامه ی انجمن اسلامی تناقض را نشانمان می دهد ،اساسنامه ای که تشکیل شده از بند هایی نظیر اعتقاد عملی به جمهوری اسلامی ایران، ولایت مطلقه ی فقیه و نظایر اینها.

ولی انجمن اسلامی تشکلی بود که علیرغم اساسنامه اش هیچ گونه اساسنامه ی خاصی نداشت و اعضایش طیف وسیعی از دانشجویان را در بر می گرفت : از روشنفکران دینی گرفته تا مارکسیست های راست کیش.

به بیان بهتر تنها ویژگی ای که می توان برای مجموعه ی انجمن در نظر گرفت این بود که این مجموعه مخالف وضع موجود بود و از این رو اساسنامه ی خود را هم قبول نداشت .

بنابراین “تشکل فاقد اساسنامه” برای حکومت و طرفدارانش ( از جمله مسئولان دانشگاه ) تجسم نابِ “از من چه می خواهی؟” بود.

 

4

نکته ی دیگر در این است که عیش اعضای انجمن برای قدرت فاقد معنا بود. از چشم انداز قدرت این سوال همیشه پابرجاست که چرا انجمنی ها این قدر مطالعه می کنند؟ چرا بایستی به طور مرتب دور هم جمع شوند تا به بازخوانیِ انتقادی تاریخ معاصر بپردازند یا جلسه های جامعه شناسی، فلسفه و یا شب شعر برگزار کنند؟ مگر چه چیز جالبی برای آنها در این کارها وجود دارد؟

نقل قولی از یک “بسیجی” می تواند تا حدودی روشنگر باشد : “شما انجمنی ها دنبال این هستید تا با این اعمالتان زمینه ی دریافت ویزای آمریکا را برای خودتان فراهم کنید! “

 

5

انجمن نا_بود شد، درست به همان شکلی که دیگریِ قومی قربانی می شود. هولوکاستی نو که “دیگریِ قومی” را به “دیگریِ فکری” تعمیم می دهد و در راه نا_بودی هر گونه اثری از “دیگری” تمام تلاشش را به کار می بندد.

 

——————————————————————————-

پی نوشت : برای مطالعه ی بیشتر درباره ی نظر ژیژک در باب نژادپرستی بنگرید به :

- اسلاوی ژیژک ،تالیف تونی مایرز،نشر مرکز،ترجمه ی احسان نوروزی،چاپ اول 1385 ، چرا نژادپرستی همیشه فانتزی است ، ص141 تا ص161

سنت به مثابه خاستگاه

شنبه2009/09/12 با محمد جواد شکری

 

1

(( اما نه خدا و نه شیطان ،

سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند

بتی که

 دیگرانش می پرستیدند ))

                                                         احمد شاملو ، سرود ابراهیم در آتش

 

در فرهنگ فارسی معین برابر واژه ی “سنت” آمده : راه ،روش ،سیرت ،طریقه ،عادت.

جملگی این تعاریف برایم نابسنده است.

هیچ وقت از شنیدن این واژه احساس خوبی به من دست نداده ،”سنت” همیشه برایم یادآور یکسری قواعد بیرونی بوده است. احترام به بزرگتر ،وفاداری به کانون گرم خانواده ،عدم روزه خواری در ملاء عام و…

بنابراین خواستم تا به گونه ای دیگر “سنت” را برای خودم تعریف کنم و اول چیزی که به ذهنم آمد این بود : ” آن چیزی که دیگران از من انتظار دارند ،نه آن چیزی که خودم می خواهم. “

ولی مگر لکان عنوان نکرده بود که “خود” افسانه ای بیش نیست؟!

 

2

خلاصه ی جنبش روشنگری را می توان تلاش برای از بین بردن اسطوره ها و جانشینی عقل به جای آنها عنوان کرد. ولی مگر نه این است که چیزی که قرار بود از بین برود ،خود عملا بر روشنگری چیره شد؟ اسطوره ای جدید : “اسطوره ی عقل”

ترکیب واژگانی که امروزه زیاد به گوشمان می خورد به گونه ای متناقض نما یادآور این نکته است : “سنت روشنگری” !

 

3

سنت همیشه وصله ی تنمان خواهد بود ،گیرم  کل آن را از بین بردیم ،بعدش چه؟ چه کسی تضمین می کند حاصل این کشتار خود به جای کشته ننشیند ؟

اصلا سحر و جادوی فلان قبیله ی آفریقایی جزمی تر است یا علم باوری ما ؟

 

4

باور ندارم که بتوان هر چیز قدیمی ای را در معنای سنتی “سنت” تعریف کرد. بعضی چیزهای سنتی به واقع مدرن اند. همیشه فکر می کنم می شود در قرن بیست و یکم و درست در وسط نیویورک ایستاد و فریاد زد : 

 (( رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن / ترک من خراب شبگرد مبتلا کن ))

مولانا همیشه برایم همین قدر امروزی بوده است.

اگر باور ندارید کافی است مثنوی معنوی را باز کنید و یک حکایت آن را به فرمی جدید _آن چیزی که رمانش می خوانیم_درآورید و با عنوان “کیمیاگر” منتشرش کنید تا نامتان بر سر زبان عرفای دبیرستانی جاودانه شود !

 

5

میشل فوکو که عمری تلاش کرد تا خطر بزرگ خردباوری را نشانمان دهد در واپسین سالهای عمرش در مصاحبه ای کار خود را “نقادی بخردانه از خردباوری” نامید.

نکته ی دلبرانه ای که می تواند همچون روش در برابرمان قرار گیرد این است که حتی اگر کل سنت و دستآوردهایش را هم بی ارزش بدانیم بازهم ناگزیر به زندگی با آنیم ،پس بیایید از درون به نقادی سنت ها مان بپردازیم.

 

 

قضیه ی من و انکار زیباشناسانه

یکشنبه2009/09/06 با محمد جواد شکری
HELEN LEVITT 
 
1

      زمانی آدورنو در اثر کم نظیرش “دیالکتیک منفی” نوشت : “تمامی فرهنگ پسا_آشویتس ،حتی نقادی آن ، تبدیل به آشغال شده.” و نیز در جایی دیگر گفت: “پس از آشویتس شعر گفتن کاری است وحشیانه.”

 به واقع تمامی تلاش آدورنو و دیگر همکارانش در موسسه مطالعات اجتماعی فرانکفورت در نقد مدرنیته و عیان ساختن چهره ی واقعی توسعه را می توان تنها در ذیل جملات بالا دانست.

 جملاتی که بر پایه ی احساس و زیبایی بنا شده اند و نه بر پایه ی استدلال و عقلانیت.

 

2

      دیشب در حال جست و جوی آهنگی محلی در فضای بیکران اینترنت بودم که خیلی اتفاقی به آهنگ دیگری گوش دادم ، گرچه با این سرعت اینترنت دیال_آپ موفق به دانلود چیزی بیش از سی ثانیه از این موسیقی محلی گیلکی نشدم ولی همان سی ثانیه کافی بود که ژرف ترین نقاط روح و روانم را تسخیر کند. و در عرض چند ساعت چند صد بار به آن گوش دهم.

 احساس می کنم که اگر کل زندگیم را هم بیهوده زیسته باشم همین یک آهنگ کوتاه کافی است تا به کل آن معنا دهد.

 سی ثانیه از یک موسیقی کوتاه می تواند انکار بزرگی باشد بر کل نیهیلیسم : “انکاری زیباشناختی”

 

3

      عمیقا اعتقاد دارم که زندگی ارزشش را دارد که آدمی زندگی کند حتی اگر والتر بنیامین ایمان داشته باشد که “هیچ چیزی در تاریخ بشر وجود ندارد که در عین حال سند بربریت هم نباشد” چه این که خود بنیامین در نامه ای به دوستش گرشوم شولم می نویسد : “…همچون کسی که در کشتی شکسته ای ،از تیرکی در حال سقوط آویزان شده باشد.شاید ،اما ، او از آنجا نشانه ای به رهایی را بازیابد. “

 نشانه های رهایی برای من زیادند ،خاصه هنر که گریزی از ابتذال روزمرگیست. هنر مرا از نکبتی که کلیت زیستن را فرا گرفته است رها می کند و “عیش” به معنای دقیق کلمه_نه به معنایی استعاری_را برایم به ارمغان می آورد.  و از بین تمام آثار هنری “شازده کوچولو”ی آنتوان دو سنت اگزوپری دردانه ی من است.

به راستی کیست که شازده کوچولو را خوانده باشد و کماکان فقدان معنا را احساس کند ؟

 سرانجام به گونه ای رادیکال می خواهم عنوان کنم که گاهی حتی “یک نگاه و یک لبخند” دلیلی است باشکوه و بسنده برای زیستن ،حتی اگر عملا همه ی اطرافمان پر باشد از نکبت.