دموکراسی بهتر است یا نفت؟
بدترین کاری که پس از رویدادهای 11 سپتامبر میتوان انجام داد باور به وجود تقابلی نامتناهی بین جوامع تساهلگرای لیبرال و بنیادگرای عرب است. در این جا مضحکهی حملهی آمریکا به افغانستان یک نمونهی زنده است: بزرگترین قدرت جهان به کشوری حمله میکند که خود قبل از بمباران آمریکا، پیشاپیش شبیه منهتنِ بعد از 11 سپتامبر بود! آیا چنین چیزی را نمیتوان تنها نمایشی در نظر گرفت که تنها کارکردش وارونه نشان دادن حقیقت است؟
نگاهی به کشور ثالث درگیر این قائله تاحدودی میتواند روشنگر باشد: عربستان، کشوری با نظام پادشاهی عمیقاً محافظهکار، اما متحد اقتصادی آمریکا.
عربستان، جایی که ساعتی قبل از غروب خورشید تازه زندگی و تحرک در خیابانهایش آغاز میشود، یعنی همان ساعاتی که در اکثر نقاط جهان مردم خسته از کار روزانه به سمت خانههای خود میروند. زنان با پوشینه، گروهی یا همراه با شوهرانشان در معابر، پاساژها و مغازههایی که اغلب عرضه کنندهی معروفترین مارکهای جهان هستند رفت و آمد میکنند و اگر در گرمای تابستان گرمشان شود، از دستگاههای فروش نوشابه یا سوپرمارکتهایی که به وفور در طول همهی خیابانها وجود دارد نوشیدنی مورد علاقهی خود یا بستنی تولید روز فلان
کشور اروپایی را خریداری میکنند. کشوری که در آن مردان در جدیدترین مدل خودروهای ساخته شدهی غربی با شیشههای رنگی در کنار زنان روبنده پوش مینشینند!
اما تناقض وقتی پررنگتر میشود که بفهمیم تحصیل دختران تابوهای زیادی در جامعهی عربستان دارد. علاوه بر آن تازه پایان سال 2004 بود که زنان دارای شناسنامهی مستقل شدند -تا پیش از آن زنان فقط اسمشان در شناسنامهی پدر ذکر میشد- اما با پافشاریِ برخی مفتیها مبنی بر حرام بودنِ گشودن چهرهی زنان، شناسنامهی آنان بدون عکس است.
زنان تنها میتوانند در محلهای کاملاً زنانه مشغول به کار شوند و سینما، تئاتر و موسیقی ممنوع است. هرگونه نشانهی خلاقیت به عنوان خطری برای جامعه محسوب میشود. پسران جوان اجازه ندارند مدل موهای غیرمتعارف را انتخاب کنند، چرا که نشانهای از ارزشهای غربی محسوب میشود. در این کشور از فعالیت سیاسیِ مخالفان به شدت جلوگیری میشود، مطبوعات در این کشور به طور کامل زیر نظر دولت است و آنان در حقیقت بازگو کنندهی خط فکری و سیاست حاکم بر کشور هستند و خط مشی دولت را تبلیغ میکنند.[ضمیمه روزنامهی شرق – شنبه 20 آذر 89 – ص 12]
اما طنز ماجرا آن جا به حد اعلای خود میرسد که بدانیم آمریکا در بحبوحهی جنگ خلیج فارس مجبور شد سربازانِ یهودیاش را برای نیایش با هلیکوپتر به پایگاههای نیروی هوایی در خلیج فارس منتقل کند، چون انجام آیینهای غیر اسلامی در خاک عربستان ممنوع است.
این موضوعِ منحرفِ رژیم هایِ محافظه کارِ عربِ حقیقتاً بنیادگرا کلید حل مشکلاتِ (غالباً کُمیک) سیاستورزی آمریکایی در خاورمیانه است: این مشکلات معرف نقطهای هستند که در آن آمریکا مجبور شده است آشکارا به اولویت اقتصاد بر دموکراسی -یعنی ویژگی ثانوی و متقلبانهی مشروعیت بخشیدن به مداخلات در سطح جهان- اذعان کند، آن هم با ادعای حمایت از دموکراسی و حقوق بشر. [به برهوت حقیقت خوش آمدید – اسلاوی ژیژک – ترجمهی فتاح محمدی – نشر هزارهی سوم – چاپ دوم ص 53]
داستانی قدیمی که فصل نخست آن با کودتای 28 مرداد علیه حکومت دموکراتیک دکتر مصدق در ایران آغاز شده بود -حکومتی که در آن نه از بنیادگرایی خبری بود و نه حتی از تهدید شوروی- صرفاً یک هوشیاری دموکراتیک ساده که کشور باید منابع نفتی خود را در اختیارِ خود داشته باشد و به انحصارِ شرکتهای نفتیِ غربی پایان دهد.
با این اوصاف قرار دادن بنیادگرایی به عنوان بدیلی برای امپریالیسم آمریکایی بیش از اشتباهی صرف نیست. بنیادگرایی را باید در پیوندی دیالکتیکی، ماحصل و جزئی از سرمایهداری جهانی دانست: تنها آمریکا وجود دارد و هرچیزی غیر از آمریکا را باید تنها ماحصلِ آن دانست، اجزایی که تنها نامشان فرق میکند.
سَطلِسَر هم جزئی از آمریکاست!
اگر روزی روزگاری هنگام مسافرت به شمال گذارتان به جایی افتاد که روی تابلویی نوشته بودند: «روستای سَطلِسَر، جمعیت: 50 خانوار»، خوب سرتان را بالا بگیرید تا عبارت روی شیشهی یکی از مغازهها را از دست ندهید: Satlesar Fastfood !
زیرش هم نوشته شده: چیز برگر، رویال برگر، سناتور، مک دونالد و …
صحنهای که بیگمان آدمی را یاد ویدئوکلیپی از گروه رامشتاین با عنوان We’re living in America میاندازد. در صحنههایی از این کلیپ آمریکاییها را میبینیم که مشغول احتزاز پرچم خود بر فراز کرهی ماهاند و همزمان آفریقاییها را میبینیم که روبروی تلویزیون نشسته و مشغول خوردن پیتزا هستند، هندیهایی که همبرگرشان را با پپسی قورت میدهند و عربی که کتانی مارکدارش را در میآورد تا نماز بگزارد (به طرف آمریکا؟!) و ژاپنیای که مویش را به مدلی آمریکایی شانه میکند.
تمام تصاویر، حتی سکانس پایانیِ کلیپ که مشخص میکند تمامِ کرهی ماه دکوری بیش نبود، نیز به گونهای رندانه بر این واقعیت تاکید میکند که ما همه در آمریکا زندگی میکنیم و هرکشوری تنها نام مستعار یکی دیگر از ایالتهای آمریکاست.
با این وصف تفسیر این رویدادها با عبارات نخ نمایی همچون تهاجم فرهنگی، جز تلاشی صرف برای آرامشِ خود نیست، چرا که هیچ فرهنگی وجود ندارد مگر فرهنگ کوکاکولا و مک دونالد.
این نزدیکی ها کسی با ما شوخی می کند
سه شنبه ی گذشته وقتی پایمان را حوالی درب اصلی سلف برادران گذاشتیم، صحنهی غیرمنتظرهای نگاهمان را به خود خیره کرد: گویا مسئولین دانشگاه نیمه شبِ گذشته پرچم آمریکا را روی زمین کشیدهاند تا در روز دانشجو، آمریکا زیر پای ما قرار بگیرد. (امر هیولاوار این است که گویا آمریکا تنها میتواند زیر پای پسرانِ دانشجو قرار گیرد و نه دخترانِ دانشجو!)
اما برای من و شما که خوب میدانیم دانشگاهمان، دانشگاهیست درست وسط آمریکا، راهی باقی نمیماند جز این که زیر لب خطاب به اهالی ساختمان مرکزی غرولند کنیم: «اوهوی، مگه ما با شما شوخی داریم؟» و یواشکی راهمان را کج کنیم تا از کنارِ پرچم به داخلِ سلف برویم.





