1
“هیولا” موجودی است طغیانگر و سرکش که بیرون از دایره ی نظام (System) جای دارد ،موجودی ادراک ناپذیر و ناپذیرفتنی.
در این باره سخن ژاک دریدا می تواند تا حدودی روشنگر باشد :
(( متن ها و گفتمان هایی که در آغاز واکنش هایی انکار آمیز بر می انگیزند ،و دقیقا به عنوان چیزهای نا به هنجار یا هیولاوار محکوم می شوند ،غالبا متن هایی هستند که پیش از آن که به ترتیب ،از آنِ خود ،همگون و فرهنگ پذیر شده باشند ،سرشت زمینه ی دریافتشان را دگرگون می سازند ،ماهیت تجربه ی اجتماعی و فرهنگی را ،خصلت تجربه ی تاریخی را ،تغییر می دهند.))1
بنابراین هیولا “رخدادی” است که قاعده ،نظام و هرگونه شکلی از سامان یافتگی را تهدید می کند و فرهنگ ایدئولوژیک را بر آن می دارد تا به آن اعلان جنگ دهد و تلاش کند که آن را از آنِ خود سازد. نظام باید هیولا را رام کند وگرنه کل موجودیتش به خطر می افتد.
از این منظر می توان شبکه های اجتماعی نظیر فیس بوک و توییتر را به معنای واقعی کلمه هیولاوار دانست ؛ هیولایی که به همه چیز سرک می کشد و در هر امری داخل می شود : از ایجاد یک دوستی ساده گرفته تا فراخوانی برای یک حرکت رادیکالِ انقلابی.
رخدادی که در نمونه ی محلی اش سرانجام سیستم را وادار می سازد تا فیلترینگ را به عنوانِ آخرین حربه ی تقابلیِ خود به کار گیرد. باشد که سایرین رستگار شوند.
2
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در حال زندگی در دوران پسامدرن هستیم. فرقی هم نمی کند که کدام نظریه را در توصیف آن به کار گیریم. چه به مانند جیمسون آن را حاصل سرمایه داری متأخر بدانیم و چه به مانند لیوتار آن را دورانِ به سر آمدنِ روایت های کلان (Grand narratives) بدانیم _که من این دومی را بیشتر خوش دارم_ حاصل یک چیز است ،یک فرمان : “آزاد باش”
اگر در دوران مدرن و پیش از آن انگاره ی یک “نظمِ خیالی” وجود داشت که به واسطه ی آن ما مجبور بودیم که طوری با همسایه ی عزیزمان رفتار کنیم که انگار واقعا یک موجودِ بوگندویِ چاق نیست ،حالا دیگر اوضاع تا حدود زیادی فرق کرده است : ما دیگر باوری به وجودِ لباسِ نوی پادشاه نداریم.
چیزی که عملا از بین رفته است همان قاعده است : دیگر قاعده به کار نمی آید. به بیان بهتر از همان اول هم به کار نمی آمد.
درست به مانند تفسیر لکان از خدا : بحث بر سر این نیست که خدا مرده است. او از اول هم مرده بود ،فقط خودش نمی دانست !
3
ششم آبان روز خیلی خوبی برایم بود. نه به این دلیل که روزنامه ی اعتماد در این روز در صفحه ی اندیشه ی خود اقدام به چاپ مقاله ای هیولاوار از اسلاوی ژیژک کرد بل بنا بر دلایلی کاملا شخصی که دلیلی ندارد آن را در این یادداشت بیان کنم !
ولی مقاله از این منظر هیولاوار بود که در دفاع از روانکاوی نوشته شده بود ولی در عین حال نکاتی کلیدی در شناختِ فضای مجازی ارائه می کرد ، کافی است کمی دلبرانه در آن بنگرید :
(( بازی های کامپیوتری را در نظر بگیرید که بعضی از ما را مسحور خود می کنند ؛ بازی هایی که یک فردِ ناتوانِ روان رنجور را قادر می سازند تا در شخصیتِ یک متجاوز فرو رود ،مردهای دیگر را کتک بزند و به نحوی خشونت آمیز از زنان کام بگیرد. به سهولت می توانیم فرض کنیم این فرد ناتوان برای فرار از واقعیتِ کرخت و عاجزانه اش به فضایِ مجازی پناه می برد . اما شاید این بازی ها حرفِ بیشتری برای گفتن داشته باشند. چه می شود اگر حین بازی من درون منحرف و لجام گسیخته ی شخصیتِ خود را به وضوح بیان کنم ؛ درونی که به دلیل ممانعت های اخلاقی_اجتماعی نمی توانم در زندگیِ واقعی به آن جامه ی عمل بپوشانم؟ آیا شخصیتِ مجازیِ من تا حدی “واقعی تر از واقعیت” نیست؟ آیا این دقیقا به این خاطر نیست که که من می دانم این “فقط یک بازی” است و در آن همه ی کارهایی را که هیچ گاه در دنیایِ واقعی قادر به انجامِ آنها نیستم ،می توانم انجام دهم؟ ))2
از این منظر شبکه های اجتماعی به عنوانِ یک جزء از کلِ فضای سایبر همان خصلتی را می یابند که می توان آن را به این شکل بیان کرد :
(( گاه آنچه در رویا آشکار می شود ،حتی در رویاپردازی های روزانه ،حقیقتی است که واقعیتِ اجتماعی ،خود بر مبنایِ سرکوبِ آن بنا نهاده می شود. ))3
چیزی که در اینجا مشاهده می شود نمونه ی کامل یک وضعیتِ استثنایی است.
اگر به واسطه ی وجودِ یک قاعده_عرف ما نتوانیم آن گونه که می خواهیم با دیگری رابطه داشته باشیم ، facebook جایی است که بهشتِ آمالِ ما خواهد بود ،مکانی رویا گونه ،عاری از هر گونه اقتدارِ قانون و به بیانِ دیگر وضعیتِ تعلیقِ عرف ،هنجار و سنت.
هرچند هنوز هم بتوانیم رد پای هنجارها را در آنجا نیز بیابیم.
——————————–
1- ژاک دریدا ، تالیف نیکلاس رویل، ترجمه ی پویا ایمانی ،نشر مرکز ،ص180 ،قیمت 6500 تومان
2- چرا فروید همچنان زنده است ،اسلاوی ژیژک ،ترجمه ی عباس ارض پيما ،ضمیمه ی روزنامه ی اعتماد 6 آبان ،ص6
3- همان