We are living in America

دوشنبه2010/12/13

دموکراسی بهتر است یا نفت؟

بدترین کاری که پس از رویدادهای 11 سپتامبر می­توان انجام داد باور به وجود تقابلی نامتناهی بین جوامع تساهل­گرای لیبرال و بنیادگرای عرب است. در این جا مضحکه­ی حمله­ی آمریکا به افغانستان یک نمونه­ی زنده است: بزرگ­ترین قدرت جهان به کشوری حمله می­کند که خود قبل از بمباران آمریکا، پیشاپیش شبیه منهتنِ بعد از 11 سپتامبر بود! آیا چنین چیزی را نمی­توان تنها نمایشی در نظر گرفت که تنها کارکردش وارونه نشان دادن حقیقت است؟

نگاهی به کشور ثالث درگیر این قائله تاحدودی می­تواند روشنگر باشد­: عربستان، کشوری با نظام پادشاهی عمیقاً محافظه­کار، اما متحد اقتصادی آمریکا.

عربستان، جایی که ساعتی قبل از غروب خورشید تازه زندگی و تحرک در خیابان­هایش آغاز می­شود، یعنی همان ساعاتی که در اکثر نقاط جهان مردم خسته از کار روزانه به سمت خانه­های خود می­روند. زنان با پوشینه، گروهی یا همراه با شوهرانشان در معابر، پاساژها و مغازه­هایی که اغلب عرضه کننده­ی معروف­ترین مارک­های جهان هستند رفت و آمد می­کنند و اگر در گرمای تابستان گرمشان شود، از دستگاه­های فروش نوشابه یا سوپرمارکت­هایی که به وفور در طول همه­ی خیابان­ها وجود دارد نوشیدنی مورد علاقه­ی خود یا بستنی تولید روز فلان

 

کشور اروپایی را خریداری می­کنند. کشوری که در آن مردان در جدیدترین مدل خودروهای ساخته شده­ی غربی با شیشه­های رنگی در کنار زنان روبنده پوش می­نشینند!

اما تناقض وقتی پررنگ­تر می­شود که بفهمیم تحصیل دختران تابوهای زیادی در جامعه­ی عربستان دارد. علاوه بر آن تازه پایان سال 2004 بود که زنان دارای شناسنامه­ی مستقل شدند -تا پیش از آن زنان فقط اسمشان در شناسنامه­ی پدر ذکر می­شد- اما با پافشاریِ برخی مفتی­ها مبنی بر حرام بودنِ گشودن چهره­ی زنان، شناسنامه­ی آنان بدون عکس است.

زنان تنها می­توانند در محل­های کاملاً زنانه مشغول به کار شوند و سینما، تئاتر و موسیقی ممنوع است. هرگونه نشانه­ی خلاقیت به عنوان خطری برای جامعه محسوب می­شود. پسران جوان اجازه ندارند مدل موهای غیرمتعارف را انتخاب کنند، چرا که نشانه­ای از ارزش­های غربی محسوب می­شود. در این کشور از فعالیت سیاسیِ مخالفان به شدت جلوگیری می­شود، مطبوعات در این کشور به طور کامل زیر نظر دولت است و آنان در حقیقت بازگو کننده­ی خط فکری و سیاست حاکم بر کشور هستند و خط مشی دولت را تبلیغ می­کنند.[ضمیمه روزنامه­ی شرق – شنبه 20 آذر 89 – ص 12]

اما طنز ماجرا آن جا به حد اعلای خود می­رسد که بدانیم آمریکا در بحبوحه­ی جنگ خلیج فارس مجبور شد سربازانِ یهودی­اش را برای نیایش با هلی­کوپتر به پایگاه­های نیروی هوایی در خلیج فارس منتقل کند، چون انجام آیین­های غیر اسلامی در خاک عربستان ممنوع است.

این موضوعِ منحرفِ رژیم هایِ محافظه کارِ عربِ حقیقتاً بنیادگرا کلید حل مشکلاتِ (غالباً کُمیک) سیاست­ورزی آمریکایی در خاورمیانه است: این مشکلات معرف نقطه­ای هستند که در آن آمریکا مجبور شده است آشکارا به اولویت اقتصاد بر دموکراسی -یعنی ویژگی ثانوی و متقلبانه­ی مشروعیت بخشیدن به مداخلات در سطح جهان- اذعان کند، آن هم با ادعای حمایت از دموکراسی و حقوق بشر. [به برهوت حقیقت خوش آمدید – اسلاوی ژیژک – ترجمه­ی فتاح محمدی – نشر هزاره­ی سوم – چاپ دوم ص 53]

داستانی قدیمی که فصل نخست آن با کودتای 28 مرداد علیه حکومت دموکراتیک دکتر مصدق در ایران آغاز شده بود -حکومتی که در آن نه از بنیادگرایی خبری بود و نه حتی از تهدید شوروی- صرفاً یک هوشیاری دموکراتیک ساده که کشور باید منابع نفتی خود را در اختیارِ خود داشته باشد و به انحصارِ شرکت­های نفتیِ غربی پایان دهد.

با این اوصاف قرار دادن بنیادگرایی به عنوان بدیلی برای امپریالیسم آمریکایی بیش از اشتباهی صرف نیست. بنیادگرایی را باید در پیوندی دیالکتیکی، ماحصل و جزئی از سرمایه­داری جهانی دانست: تنها آمریکا وجود دارد و هرچیزی غیر از آمریکا را باید تنها ماحصلِ آن دانست، اجزایی که تنها نام­شان فرق می­کند.

 

سَطلِسَر هم جزئی از آمریکاست!

اگر روزی روزگاری هنگام مسافرت به شمال گذارتان به جایی افتاد که روی تابلویی نوشته بودند: “روستای سَطلِسَر، جمعیت: 50 خانوار”، خوب سرتان را بالا بگیرید تا عبارت روی شیشه­ی یکی از مغازه­ها را از دست ندهید: Satlesar Fastfood !

زیرش هم نوشته شده: چیز برگر، رویال برگر، سناتور، مک دونالد و …

صحنه­ای که بی­گمان آدمی را یاد ویدئوکلیپی از گروه رامشتاین با عنوان We’re living in America  می­اندازد. در صحنه­هایی از این کلیپ آمریکایی­ها را می­بینیم که مشغول احتزاز پرچم خود بر فراز کره­ی ماه­اند و همزمان آفریقایی­ها را می­بینیم که روبروی تلویزیون نشسته و مشغول خوردن پیتزا هستند، هندی­هایی که همبرگرشان را با پپسی قورت می­دهند و عربی که کتانی مارک­دارش را در می­آورد تا نماز بگزارد (به طرف آمریکا؟!) و ژاپنی­ای که مویش را به مدلی آمریکایی شانه می­کند.

تمام تصاویر، حتی سکانس پایانیِ کلیپ که مشخص می­کند تمامِ کره­ی ماه دکوری بیش نبود، نیز به گونه­ای رندانه بر این واقعیت تاکید می­کند که ما همه در آمریکا زندگی می­کنیم و هرکشوری تنها نام مستعار یکی دیگر از ایالت­های آمریکاست.

با این وصف تفسیر این رویدادها با عبارات نخ نمایی همچون تهاجم فرهنگی، جز تلاشی صرف برای آرامشِ خود نیست، چرا که هیچ فرهنگی وجود ندارد مگر فرهنگ کوکاکولا و مک دونالد.

 

این نزدیکی ها کسی با ما شوخی می کند

سه شنبه ی گذشته وقتی پایمان را حوالی درب اصلی سلف برادران گذاشتیم، صحنه­ی غیرمنتظره­ای نگاه­مان را به خود خیره کرد: گویا مسئولین دانشگاه نیمه شبِ گذشته پرچم آمریکا را روی زمین کشیده­اند تا در روز دانشجو، آمریکا زیر پای ما قرار بگیرد. (امر هیولاوار این است که گویا آمریکا تنها می­تواند زیر پای پسرانِ دانشجو قرار گیرد و نه دخترانِ دانشجو!)

اما برای من و شما که خوب می­دانیم دانشگاه­مان، دانشگاهیست درست وسط آمریکا، راهی باقی نمی­ماند جز این که زیر لب خطاب به اهالی ساختمان مرکزی غرولند کنیم­: “اوهوی، مگه ما با شما شوخی داریم؟” و یواشکی راهمان را کج کنیم تا از کنارِ پرچم به داخلِ سلف برویم.

هیاهو در خیابان های بن بست

دوشنبه2010/05/24

- اوه پسر، اونا همه چیو خراب می­کنن

در فرانسه همه خل و چل شده بودند، آن­ها واقعاً عصبانی بودند، و به هر جایی که می­رسیدند دوست داشتند آنجا را به آتش بکشند. آن­ها واقعاً دیوانه بودند!

البته این هیچ خوب نیست که آدم راه بیافتد توی شهر و زیر هر چیزی کبریت بگیرد اما باید اعتراف کنم هر وقت آن­ها یک ایستگاه تلویزیونی را آتش می­زدند دلم خنک می­شد چون معتقدم تلویزیون واقعاً آدم را فاسد می­کند.

حقیقت این است که من طرفدار پلیس­ها بودم اما دوست داشتم آن­ها کمی بیشتر با دانشجویان راه می­آمدند تا آن­ها بتوانند تعداد بیشتری دکل تلویزیونی را داغان کنند.

یک چیز دیگر هم که می­خواهم بگویم این است که من تا حدودی خل و چل بازی­های دانشجویان را درک می­کنم، آخر خودتان می­دانید، آدم از چیزهایی که زورش به آن­ها نمی­رسد کفرش می­گیرد مثلاً هرگز نمی­توانی به مدیر مدرسه­ات بگویی دوست نداری املا بنویسی چرا که او حتماً خواهد گفت املا یا اخراج. پس هرگز نمی­توانی خودت را راضی کنی سری بر تنِ آن مدیر عوضی باشد. برای همین است که دانشجویان تعدادی مدیر مدرسه و استاد دانشگاه را هم زندانی کردند.  

این خیلی محشر است که آدم تمام چیزهایی را که کفری­اش می­کند داغان کند یا بیاندازد توی زندان!


- بسوزان، تمام کتاب­هایت را بسوزان

در کتاب فارسی اول ابتدایی شعری بود که همیشه دل تنگم می­کرد :

من یار مهربانم

دانا و خوش بیانم

گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم

این شعر واقعاً یکی از آن شعرهای مزخرف است، از آن­هایی که آدم با خواندنش حتما گند می­زند به خودش.

علاوه بر این وقتی آن روزها تلویزیون را روشن می­کردم تا بر حسب اتفاق برنامه­ی مورد علاقه­ام یعنی پلنگ صورتی را تماشا کنم، زنی که مطمئن بودم یکی از آن لکّاته­های عوضی است خودش را به جای مریم مقدس جا می­زد و می­گفت: بچه­ها کتاب بهترین دوست ماست.

راستش را بخواهید این حرف هیچ وقت توی کتم نمی­رفت ولی بد­بختانه هیچ دلیل قانع کننده­ای نداشتم که بتوانم دیگران را متقاعد کنم که این حرف­ها همه­اش یک حقه بازی کثیف است. ثانیا این جور کارها حوصله می­خواهد که من یکی را باید معاف دانست.

تا اینکه بلاخره یک روز با همین گوش­های خودم شنیدم دختری می­گفت که انسان­ها سه دسته­اند: کسانی که خوب گوش می­کنند، کسانی که خوب می­بینند و کسانی که خوب بیان می­کنند!

آخر شما را به خدا حرف مزخرف­تر از این شنیده بودید؟ خودش می­گفت چون این حرف را در کتاب خوانده پس حقیقتی مسلم است و مو لای درزش نمی­رود!؟ واقعاً که چه دخترِ احمقی بود. این حرفش بدجوری دلخورم کرد. هر چند جا دارد بگویم من شیفته­ی کتاب­ها هستم و هیچ روزی را بدون خواندنشان نمی­گذرانم ولی این دلیل نمی­شود آدم هر حرف چرندی را که روی صفحه­ی کاغذ نوشته باشند و با یک کاغذ کلفت­تر جلدش کرده باشند قبول کند.

من فکر می­کنم اگر آن زنی که ادای مریم مقدس را در می­آورد_ ولی همان طورکه بهتان گفتم یک پست فطرت عوضی بود_ آن مزخرفاتِ شرم آور را در تلویزیون نمی­گفت امروز کتاب­ها این قدر برای همه مهم نمی­شدند.

حقیقتش را بخواهید باید بگویم همه­ی این حرف­ها را زدم تا عنوان کنم خیلی دوست داشتم سال 1968 زمانی که تقریباً 40 سالم بود در فرانسه حضور می­داشتم و یک روز همراه با آن دانشجوهای خل و چل تمام کتاب­هایم را آتش می­زدم تا به همه بفهمانم که کتاب تنها کتاب است، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.

می 68 خوبیش این بود که در آن می­شد هزار تا کار انجام داد که اگر حالا آن کارها را بکنی یکراست می­فرستندت به دارالمجانین.

 


- ما همه فریاد کشیدیم دوگل بره به جهنم

در فیلم ستاره ساز ساخته­ی جوزپه تورناتوره مونولوگی هست که بی­گمان یکی از زیباترین مونولوگ­های تاریخِ سینماست، پیرمردی که مدت­ها سخن نگفته بود با دیدن دوربینِ سینما بلاخره به حرف آمد، هرچند آن حرف احتمالاً تنها حرفی بود که پیرمرد تا آخر عمرش بر زبان می­راند:

پنجمین…

پنجمین هنگ…

پنجمین هنگ از زندگی من

پنجمین هنگ از مرگ من

هیجده جولای…در حیاط صومعه…مردم مادرید به هنگ پنجم آمده بودند…

هیچ سربازی نترسیده بود، شجاعت عالی بود…

صدای ماشین گان ها بلند شد…

فرانکو باید بره به جهنم…

همراه با چهار گردان، دفاع از مادرید، بهترین اتحاد اسپانیا، قرمزترین گلها از مردم.

با پنجمین… پنجمین… پنجمین…

با پنجمین هنگ

مادر، من می­خوام برم جلوی آتش

فرمانده : حمله

صدای ماشین گان ها بلند شد

و فرانکو باید به جهنم بره

 

دانشجویانی که روزی می­خواستند دوگل را یک­راست بفرستند به جهنم حالا دیگر حسابی پیر شده­اند و من حتی از چند نفر شنیده­ام که خیلی­هاشان از آن پس دیگر کلامی بر زبان نیاوردند.

 


- هوا را از من بگیر، رویایم را نه

آن روزها دانشجویان رویاهای قشنگی داشتند، از همان­هایی که قند توی دل آدم آب می­کند. اما این تمام مساله نبود.

روزگاری آدورنو راجع به آنان گفته بود: “من مدلی انتقادی برای تفکر پیش نهادم، چگونه می­توانستم حدس بزنم افراد می­خواهند آن را با کوکتل مولوتوف به واقعیت در آورند؟”

به واقع وجه تراژیک قضیه این است که هر عملی بخواهد سعادت را همین جا و در همین لحظه، بی هیچ واسطه­ای برایمان به ارمغان بیاورد چاره­ای جز این ندارد که شکست محتومش را زمانی نه چندان دور به عزا بنشیند.

چگونه سرمایه داری دقیقا روی صورتتان جلق می زند

شنبه2010/05/08

1

لاهیجان، شب عید، حدودا یک ساعت مانده به آن لحظه ی تحویل سال لعنتی :

در خیابان ها پرسه می زنم. همه جا تعطیل است. احتمالا همه در خانه هایشان نشسته اند و به صفحه ی تلویزیون نگاه می کنند. جایی که مجری با آن مهمانِ نادانش مشغول گفت و گوست :

-خانم انصاری، رفتنتون به فضا چقدر خرج داشت ؟

-تقریبا 20 میلیون دلار

-ما چجوری 20 میلیون دلار در بیاریم که بریم فضا ؟

-شما باید خیلی کار کنید !

-به غیر از پول چه چیزی بهتون انگیزه داد ؟

-نه اشتباه نکنید، پول به آدم انگیزه نمی ده، …

کسی چه می داند، شاید معشوقِ روزهایِ نه چندان دورم را هم واداشته اند که همراه با آن ها ادایِ آدم های خوشبخت را دربیاورد.

همچنان بی هدف در خیابان ها قدم می زنم، حالت تهوع دارم، سرم را که بالا می گیرم عریانیِ نکبت توی چشمم می زند : زنی از جلوی قصابیِ تعطیل گوشت های دور انداختنی را جمع می کند.

2

شاید یک جایی در آمریکا، تقریبا هر روز :

Foie gras به معنای جگر چرب، غذایِ گران قیمتی است که در رستورانهایی نظیر مک دونالد و کی اف سی سرو می شود.

برای تهیه ی این غذا یک لوله ی فلزی از گلوی مرغابی ها و غازها به داخلِ معده ی آنها وارد می کنند و به حدی به حیوان غذایِ چرب می خورانند که جگرِ آنها بیش از اندازه ورم کند. سپس آنها را درونِ قفس های بسیار کوچک قرار می دهند و مجبورشان می کنند در یک حالت ثابت و بدونِ حرکت بایستند تا  انرژی مصرف نکنند.

آنها حق ندارند بخوابند و البته نیازی هم به خواب نیست چون دوباره مجبور می شوند چربی بخورند.

پاهایِ آنها در اثر ایستادن های ثابت و طولانی مدت ورم می کنند. آنها نه تنها از ناحیه ی دهان و گلو دچار جراحت  می شوند بلکه در تمامِ زندگی غم انگیزِ خود از دل درد و ورمِ پا عذاب می کشند.

آنها نه می توانند به آسمان نگاه کنند و نه می توانند در آب شنا کنند تنها به این خاطر که عده ای پولِ بیشتری به جیب بزنند .

3

آفریقا، زمانی نه چندان دور :

کودکی از گرسنگی جان می دهد و لاشخوری بالایِ سرش به انتظارِ آن لحظه ی آخر است.

4

لاهیجان، یک روز برفی :

جایی بالای شهر، آنجا که ژاکت پسر بچه ی کوچکِ یکی از اهالی می ارزد به تمامِ ژاکت هایی که پسرخاله ی بیچاره ی قاتلت نداشت که بپوشد، آنجایی که هر چیزی بویِ تعفن می دهد، تنها دل تنگی ات زنِ پیری است که زیرِ سرما برایِ خود جان پناهی از پلاستیک کهنه می سازد و درست همانجا، جایی که می فهمی هنوز هم می شود “انسان” بود، نانِ برنجی می پزد.

_مادر جان لطفا یک تکه نان به من بده

5

اروپا، سال 1986 :

(( خوشبینیِ من سخت ریشه دار است. من باور دارم که ما در جهانی عالی زندگی می کنیم. ما غربیان از این امتیاز برخورداریم که در بهترین جامعه ای که تاریخِ بشریت شناخته است زندگی می کنیم. این عادلانه ترین جوامع است، مساوات گراترین و انسانی ترین جامعه ی تاریخ است. ))

کارل پوپر

و هر بچه ای می داند که این “عادلانه ترین و مساوات گراترین جامعه ی تاریخ” را قانون سود طلبی اداره می کند.

نامه به یک دوست، برای سال_روزِ تولدش

شنبه2010/05/01

جاهد عزیزم، نوروز امسال بیش از هر نوروزِ دیگری غمگین بودم. خوب یادم هست که قدیم تر ها، زمانی که هنوز خیلی کم سن و سال بودم دلم غش می کرد برای عید اما مدت هاست که با فرا رسیدنِ هر سالِ نویی بیشتر حس می کنم که آن شوقِ قدیمی رنگ می بازد.

همان طوری که می دانی، روزگاری “نوروز” برای پدرانِ ما به معنای ظاهری اش نزدیک تر بود و اساسا می توان گفت روزگاری “نوروز” نه فقط یک نام، بلکه بازنماییِ زنده گی بود. روزگاری که به واسطه ی حضورِ اسطوره ها، خبری از تلاش برایِ ایجادِ پیوندِ فرخنده ی میان ذهن آدمی و ماهیت اشیا و امور نبود و به همین سبب نوروز برای نیاکانمان به این معنا بود : ما یک سال به خوبی زنده گی کرده و به خوشی آن را به پایان بردیم، حالا باید یک سالِ دیگر هم به همان خوبی زنده گی کنیم.

اما امروزه_در روزگار نو_ “نوروز” نه به معنایِ سالی نو، که بیشتر به منزله ی مرگ است، چرا که یک سال سپری شد و هنوز هم به آن پیوندِ فرخنده دست نیافتیم. و انگار امروزه بیش از هر زمانِ دیگری در آن لحظه ی لعنتیِ تحویلِ سال نگران پایان یافتنِ آن سالِ قدیمی هستیم.

امروزه نوروز نه یک آغاز، که بیشتر به یک فرجام می ماند و این است قویترین نمودِ “روشنگری”. و بیا یک بارِ دیگر به آن ایده ی امکانِ مرگ برگردیم که دلیلیست بر هراسِ زنده گیِ مدرن : “نکند من بمیرم در حالی که هنوز بر جهانم تسلط پیدا نکرده باشم.”

*

جاهدِ عزیزم، اکنون که مدتِ کمی از نوروزِ 89 می گذرد و نیز چند روزی بیشتر تا پایانِ 22 سالگی ات نمانده، برایت آرزو می کنم که سال_روزِ تولدت تو را بیشتر به یادِ زنده گی بیاندازد تا مرگ.

” به گمانم اگر ما بر جهان تسلط پیدا نکنیم هم طوری نیست ! “

 

(پیوست : یک جلد کتاب “دیالکتیکِ روشنگری”،تئودور و.آدورنو و ماکس هورکهایمر )

 

محمد جواد شکری

18/1/1389

آش رشته ی بخردانه

یکشنبه2010/03/28

امشب مادرم آش پخته بود، آشی که پختنش کمتر از نیم ساعت وقتش را گرقت. می پرسید چگونه؟ کاری ندارد، پودر آش رشته ی “الیت” را از سوپر مارکت خریده و آن را همراه با پنج لیوان آب بجوشانید. پس از 20 دقیقه، آش شما آماده خواهد بود. همه چیز هم دارد، از نخود و لوبیا گرفته تا انواع ادویه.

یادش بخیر، قدیمها که مادرم  آش می پخت،بویش تا هفت کوچه می پیچید.

مدرنیته آن آش رشته ی کودکیهایمان را هم از ما گرفت.

این سال سیاه

شنبه2010/03/20

برای علیرضا کیانی که تازیانه بر او کارگر نخواهد بود

((  به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنایِ سالی ))

سالِ مرگِ جواد پرانداخ ؛

سالِ احکام انظباطی ؛

سالِ هجوم گارد به خوابگاه ها ؛

سالی که هر روزش مادری به عزای فرزندش نشست .

و سالی که در آن امید بسته بودیم به فردایی روشنتر

و در این میان، این ما بودیم که هرگز ناامید نشدیم چرا که “ما حرارت از روحِ یخ بسته ی سربازانِ دشمن می گرفتیم : کارمندانِ بدکارِ ساواک، پاسبان های دست به باتون، شلاق زنها، دشنام دهندگان.  اگر یکی شان، فقط یکی شان، یک بار،برای مدتی کوتاه، مهربان و مودب و منطقی سخن می گفت، ما یکسره خلع سلاح می شدیم. این حسنِ بزرگِ سلاخان است که فقط سلاخند نه چیز دیگر. یکی بر گرده مان می نشست، یکی روی پاهایمان- دمر- زانوهایمان را تخته شلاق له می کرد… و بعد چقدر دشنام می شنیدیم ؛ و هم اینها بود که ما را گرم می کرد؛ ما را به ادامه دادن وا می داشت…1

1- یک عاشقانه ی آرام، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان، چاپ دوازدهم، زمستان 87 ، صفحه ی 82

به یادِ روزهایِ گذشته

چهارشنبه2010/03/03


1.

بیایید نگاهی به فهرست خریدی بیاندازیم که در رمان درخشان الیزابت بوئن، مرگ قلب (1938) آمده است:

یک قالب صابون وینولیا برای حمام،

ده دوازده تا سر قلم ریلیف،

یک ظرف سس میگو و ماهی آزاد (اندازه ی کوچک)،

یک سیم ظرف شویی مخصوص ماهی تابه ،

یک شیشه قرص اکسید منیزیم بیسوریتد (اندازه کوچک)،

یک شیشه سس گوشت،

یک کلاف نخ از پشم طبیعی (برای زیر پیراهنی های دیکی)،

یک لامپ الکتریکی،

یک دسته کاهو،

یک قواره برزنت راه راه برای تعمیر صندلی ساحلی،

یک دست استخوان نهنگ برای تعمیر شکم بندها،

دو جفت قلوه ی گوسفند،

ده دوازده تا پیچ کوچک،

یک نسخه از Church Times ،

این فهرست خرید خانم هکامب، بانوی خانه ی کنار دریا در کنت است، جایی که پورتیا، یتیم 16 ساله در قلب رمان مرگ قلب، چند ماهی به عنوان میهمان در آن اقامت دارد. فهرست خرید خانم هکامب ممکن است چندان وسوسه انگیز نباشد، اما گمان می کنم که همچنان به طرز غریبی اندوه بار است. به یک عکس قدیمی می ماند: زمان دیگری را به یاد می آورد، چیزهایی که دیگر وجود ندارند.


2.

یک فهرست خرید چیزی است که همواره مرا به شگفتی وامی دارد به عبارت دیگر از همان لحظه ای که به فکر تهیه ی یک فهرست خرید می افتم باید اذعان کنم که من به عنوان نویسنده ی فهرست خرید همان کسی نیستم که خواننده ی آن است: اگر در اینجا گیرنده همان فرستنده باشد دیگر چه لزومی دارد که من یک فهرست خرید بنویسم؟

این یک فهرست خرید خواهد بود تا آنجا که بر غیاب من دلالت کند. اگرچه شاید همچنان مایل باشم که تصور کنم کار نوشتن فهرست خرید تنها برای این بوده که چیزی را فراموش نکنم!


3.

آن چیزی که باعث می شود تا یک متن باز-خوانش پذیر بشود ایده ی امکان مرگ است: همواره ممکن است من سر راهم به فروشگاه در تصادفی خیابانی کشته شوم اما فهرست خرید من باید همچنان برای، مثلاً شما، قابل خواندن باشد (البته چنانچه شما بنا به دلایل تاسف آوری نسبت به مرور فهرست خرید من بعد از مرگم علاقه مند باشید).


4.

به گمان من آن چیزی که امروز بعد از یک سا ل مایه ی تاسف است این است که اگر در زمان فعالیت های انجمن امکان انحلال به عنوان یک امکان ضروری مطرح بود خواه ناخواه ضرورت مستندسازی به عنوان مهم ترین کار انجمن ناگزیر بود. در آن صورت، تا تاریخ برجا بود، همگان می توانستند به نظاره بنشینند آن چیزی را که بر فعالیت های دانشجویی-لااقل در این دانشگاه – گذشت:

بدون دل تنگی و در واقع با یک خنده



پی نوشت :

1

این متن در واقع یادداشتی بود که به مناسبتِ سالروزِ انحلال انجمن اسلامی برای نشریه ی دانشجویی هفت نون و به سفارش دوست عزیزم عباس ابرامی نگاشته شد. اما علی رغم منشِ گزین گویانه اش برای من آبستنِ بزرگترین و دشوارترینِ مسائل می باشد. قضیه این است که ایده ی فهرست خرید با خواندن کتابی درباره ی دریدا به جانم افتاد_اصلا این ایده متعلق به خود دریدا بود_اما مسئله این است که چه کسی می تواند ادعا کند دریدا را درست فهمیده است ؟!

از آنجایی که نه می توانستم جرئت چنین ادعایی را داشته باشم و نه اصلا در پیشِ خود هم به چنین یقینی رسیده بودم و مهم تر از همه این  که اندیشه های دریدا را به کل پس و پیش و از آنِ خود کرده بودم تصمیم گرفتم حتی یادی هم از دریدا در متن نکنم و یادداشت بدون هیچ پانوشتی در نشریه منتشر شود.

در واقع اساسی ترین نکته برایِ من این است که گرچه بندِ اول عینا از همان کتاب نقل شده(ژاک دریدا ، تالیف نیکلاس رویل، ترجمه ی پویا ایمانی ،نشر مرکز) و بند دوم و سوم نیز “شبیه” به اندیشه های دریدا می نمود اما همچنان گمان می کنم این یادداشتی بود متعلق به خودِ من.

2

نکته ی اساسیِ دیگر این است که باور کنید یا نه ،یه هر حال باید بگویم که تمام یادداشت بهانه ای بود تا آن جمله ی آخری را بنویسم  “بدون دل تنگی و در واقع با یک خنده”

به عبارت دیگر من ادعا می کنم که متنی نوشتم که در آن ایده هایِ زیادی مطرح شده تا فرصتی ایجاد شود برایِ گفتنِ همان یک جمله. اصلا چه کسی گفته که ما باید جمله ها را بنویسیم تا ایده ها را منتقل کنیم ؟!

شاید بهتر باشد تمام متن را به دور بریزید ولی فقط آن جمله را به خاطر داشته باشید و در مناسبت های مختلف آن را به کار بگیرید !



به آن ها که دن کیشوت نیستند

یکشنبه2010/02/07



 1

“دن کیشوت” سروانتس حکایت مردی است که در زمانه ی انحطاط شوالیه گری لباس رزم به تن می کند تا بساط پهلوانی علم کند.

او به جنگ آسیاهای بادی می رود_آن چیزهایی که خود دیو می پندارد_به هدف این که جهان را از لوث وجود این دودمان کثیف پاک گرداند ،لگنی را که یک روستایی بر سر گذاشته را کلاه خودی اساطیری می بیند و کاروانسرایی مخروبه را قلعه ای باشکوه می پندارد و در آن روسپیان و خدمتکاران را شاهزاده خانم خطاب می کند.

 

2

آن چیزی که باعث شد تا دن کیشوت به تاویل خاص خود از جهان دست یابد این بود که او پیش از شروع دلاوری هایش غرق در خواندن کتابهای پهلوانی شده بود ،به طوری که اداره ی امور زنده گی اش را به طور کامل از یاد برده و حتی پول چندین جریب از زمین های کشاورزی اش را بالای این کتاب ها داده بود.

نجیب زاده ی ما شب ها بیدار می ماند و برای آنکه مفهوم عبارات کتابها را بفهمد و در آنها تعمق نماید و از بطون آنها معنایی بیرون بکشد به خود رنج می داد ،تا جایی که خدمتکارش را بر این عقیده داشت که مغز آن بیچاره از فرط زیاد خواندن و کم خوابیدن خشک شده است !

 

3

به گمان من مهمترین مسئله درباره ی دن کیشوت مسئله ی معرفت است. اگرچه شاید دلاوری های دن کیشوت ما را به خنده وا می دارد ولی حقیقت این است که دن کیشوت در جهانی که هر رخدادی در آن برایش به مثابه ی یک ماجرای پهلوانی بود ،به مانند یک پهلوان واقعی عمل می کرد و در گستره ی تاویلی خود به تمامی زیر و زبر های آیین پهلوانی آگاه بود ،به طوری که می توانست ماجراهای پیش آمده را چنان برای مهترش سانچو پانزا تفسیر کند که آن بیچاره قانع شود.

 

4

هگلی های جوان ماتریالیست هایی بودند که عمده ی کارشان به نقد کوبنده ی دین مربوط می شد اما علی رغم ایده های رادیکال این گروه مارکس آنان را محافظه کارانی ثابت قدم می دانست و عقیده داشت آنان نیز مانند هگل روی سر خود ایستاده اند.

مارکس در “ایدئولوژی آلمانی” هگلی های جوان را به کسانی تشبیه می کند که عقیده دارند آدم ها غرق می شوند چون ایده ی جاذبه را در سر دارند ،اما آن چه مردم در حال غرق بدان نیاز دارند ایده ی متفاوت نیست،جلیقه ی نجات است.

چرا که به گمان مارکس این آگاهی انسانها نیست که زنده گی آنها را مشخص می کند ،بل بر عکس زنده گی اجتماعی آنها مشخص کننده ی آگاهی شان است.

و به همین خاطر است که در نگاه مارکس به هستی ایده ها جایی ندارند_خواه ایده ی خدا ،خواه ایده ی انسان_و این تنها روابط تولید هستند که به مثابه ی امور واقعی زنده گی باید دگرگون شوند.

بنابراین تنها خوانشِ نادرست از مارکس بود که سارتر را بر آن داشت تا پیوندی میان اومانیسم و مارکسیسم ایجاد کند. گویی روشنفکرِ ما ،مارکس را درست نفهمیده بود.

 

5

به گمان من در اینجا مسئله بر سر درستی و یا نادرستی نگاه مارکس و یا هر فیلسوف دیگری نیست ،بل مهمترین و شاید تنها مسئله ی موجود این است که نمی شود با خواندن سری کتاب های “قدم اول” فیلسوف شد.

مارکسیست هایی که نه تنها مارکوزه و آلتوسر را نمی شناسند ،بل حتی خوانش درستی از خودِ مارکس هم ندارند ،درست به مانند مارکسیست های وطنی ،جماعتی هستند به صورتْ جمع و به معنی پریشان.

 

6

فاجعه دقیقا از آن جایی شروع می شود که ملتی بدون حصول معرفت دست به کاری می زند که پوچ بودن آن را تنها وقتی که کار از کار گذشته باشد می فهمد ،خاصه رخدادهای رادیکالی چون انقلاب ،و دقیقا به همین خاطر است که تمامی انقلاب ها سرنوشت تلخ مشابهی پیدا می کنند.

ای کاش زمانی فرا برسد که در رادیکال ترین کنش های خود هم به مانند دن کیشوت باشیم که حتی اگر در اوهام خود لگن سلمانی را کلاه خودی جادویی می پنداشت لااقل می دانست که آن کلاه خودی بود که “مابرن” پادشاه اسپانیایی بر سر می گذاشت و عاقبت به دست “رنو دو منتو بان” پهلوان سرگردان افسانه ای افتاد.

قطعه هایی در بابِ سرشتِ کمیک و تراژیک زنده گی

جمعه2009/12/25

(برایِ مهربانی های محمود رضوانی)


1

زنده گی با یک سوء تفاهم آغاز می شود و با پی بردن به حقیقتِ ماجرا نا_تمام می ماند و دقیقا همین بخش از زنده گی است که آن را به نمایشی  دراماتیکال/کمیکال/تراژیکال بدل می سازد.

کمدی لحظه ی به وجود آمدنِ سوء تفاهم و تراژدی لحظه ی برملاء شدنِ آن است و چیزی که بین این دو سیلان دارد درامی است انسانی.

جوک معروف هست که به صورتی گزین گویانه حکایت زنده گی ماست : ((ماری خودکشی کرد چون بعد از مدتها دل_دادگی دریافت طرف شلنگ بوده))


2

هیچ گونه گسستی بینِ امرِ تراژیک و امرِ کمیک وجود ندارد و از این رو دوگانه ی تراژدی/کمدی فاقد معنا است. تنها چیزی که مرا به شگفتی وا می دارد این است که در دلِ هر تراژدی دستمایه ای از کمدی قرار دارد و در هر کمدی دستمایه هایی از تراژدی .

به بیانِ بهتر تراژدی و کمدی نه دو رویِ یک سکه بل قسمتی از یک روی سکه اند.


3

زنده گی چیز عجیبی است که هر رخدادی در آن می تواند اشکت را در بیاورد و در عین حال بخنداندت.

خاصه رخدادهایِ نابی که هم از منظری تراژیک و هم از منظری کمیک یگانه اند ،و می شود یک عمر به آنها بخندی و برایشان گریه کنی.


4

اولِ یگانه کتابِ شازده کوچولویم نوشتم : ((این شعرِ بلند که به واقع تمامِ زنده گی ِمن است ،تقدیم به مهمانی که گمان می کنم از بهشت آمده)) و آن را هدیه کردم به کسی که فکر می کردم باید با دیگران فرق داشته باشد.

وقتی چند روز بعد از او در مورد آن کتاب پرسیدم ،با خونسردی در آمد که : ((همان وقت گذاشتمش روی میز))

و حال یک لحظه فکرش را بکنید که من سخاوتمندانه تمامیِ زنده گیم را به شخص دیگری هدیه کردم و او هم بی رحمانه تمامیِ زنده گیم را پرت کرد روی میز.

و این خنده دار ترین و غم انگیزترین رخدادِ تمامیِ عمرم بود.


5

در شبی شبیهِ شما ،محمود رضوانی راز ِبزرگی از هستی را برایم آشکاره کرد : ((لذت های بزرگ همیشه با رنج های بزرگ همراهند.))

و اساسا همین نکته است که باعث می شود گونه ای از نغمه های شورانگیز شرف داشته باشند به تمامی موسیقی های طربناک.

سخن دلبرانه ای که باعث شد تا بفهمم چرا عشق ،به بزرگیِ عشق ،شعر به ظرافتِ شعر و زنده گی به زیباییِ زنده گی است : همین “لطفِ به انواعِ عتاب آلوده” را می گویم.

تکه هایی از زنده گی

پنجشنبه2009/12/10

 

(( زنده گی آن لحظاتی نیست که زیسته ایم ،بل لحظاتی است که به خاطر می آوریم ))

گابریل گارسیا مارکز

 

چهارم آذر وارد بیست و یکمین سال عمرم شدم. دو دهه از زندگیم گذشت و دو دهه فرصت خوبی است برای اینکه تکه هایی از زنده گیم را یادداشت کنم. تکه هایی از چیزهایی که گمان می کنم باید با زندگی فرق داشته باشد. چیزهایی که برای توصیفش واژه ی “زنده گی” را از احمد شاملو وام می گیرم. زندگی با یک “ه” اضافی باید چیزی باشد فراتر از زندگی هر روزه . زنده گی به مثابه عیش ،به مثابه خوشبختی.

پس20 سالگی انگیزه ای شد برای به خاطر آوردن 20 چیزی که زنده گیم را تشکیل داده .

ناگفته نماند که در این لیست نام اشخاصی که زنده گیم با آنها و به خاطر آنهاست را نیاورده ام چون ایمان دارم که یکان_یکانشان خوب می دانند که در روح و روانم خانه دارند.

 

1

“شازده کوچولو” بی گمان تمامِ زنده گی من است. شازده کوچولو دلیلیست پرشور برای بودن ،برای دوست داشتن ،برای هستی.

آن را بارها خوانده ام _خیلی بیشتر از تعداد سالهای عمرم_با تک تک جملاتش زنده گی کرده ام و به هر کسی که برایم اهمیت داشته توصیه کرده ام آن را بخواند.

شازده کوچولو را بی گمان باید خودِ خدا نوشته باشد.

 

2

محسن نامجو صدای نسل من است. تقریبا تمام آهنگهایش را از حفظم و با تک تکشان قصه ی غصه هایم را فریاد زده ام. همراه با نامجو از جبر جغرافیایی نالیده ام و با او به دنبال دیازپام 10 برای آرامش بوده ام.

 

3

سینما به تنهایی دلیلیست که از وجود چشم خوشحال باشیم.

من ساعتهایی خوشی از این 20 سال را به دیدن فیلم گذرانده ام و سینما برایم تجسم نابِ امر ِ ناممکن_رویا بوده  است وبه همین دلیل است که فیلم “سینما پارادیزو” ی جوزپه تورناتوره همیشه برایم مقدس بوده است ،فیلمی در ستایش سینما.

 

4

“ای ساربان” بین آن همه آهنگ از محسن نامجو در دانه ی من است. ای ساربان را می شود یک عمر گوش کرد ،روزی 100 بار .

 

5

هنگامی که یک سلام می تواند بزرگترین رخدادِ تمامِ قرون باشد پس عجیب نیست که یک عبارتِ کوتاه تمامی سهمِ من از بودن باشد :

(( لبخندِ گاه گاهت ، صبح ِستاره باران ))

 

6

آهنگ “برهنگی” شهریار قنبری اوج اروتیسمِ عاشقانه در ادبیات و موسیقی است. آهنگی که عشق را همانگونه که هست_زمینی و پاک_تصویر می کند.

 

7

خیلی حیف می شود کسی بمیرد در حالی که فیلم “زیر درختانِ زیتون” را ندیده باشد ،خاصه سکانس پایانیِ آن که انگار با دیدنش تمامِ زیبایی های دنیا را یکجا به تماشا نشسته باشی.

به راستی که دنیا بدونِ عباس کیارستمی یک چیزی کم دارد.

 

8

کفر ورزیدن به هابز چندان سخت نیست ،حتی لازم نیست دست به دامانِ روسو بشویم ،تنها کافی است فیلم “پسربچه” ی چارلی چاپلین را ببینیم تا به عظمتِ انسان بودن ایمان بیاوریم.

چاپلین برای ساختنِ دنیایی زیباتر تعهدی داشت به اندازه ی دردِ تمام ِقرون.

 

9

شعرِ بلندِ “صدایِ پایِ آب” سهراب سپهری مانیفستی است برای زنده گی.

این شعر را اول بار با صدای خسروشکیبایی شنیدم و از آن زمان بدجوری در دلم خانه کرده است.

 

10

ویدئو کلیپ Dance me to the end of love اثر لئونارد کوهن را صدها بار دیده ام .

انگار اوجِ صدا و تصویر یکجا در همین 5 دقیقه گرد هم آمده است.

 

11

“دن کیشوت” سروانتس حکایت زنده گی من است. مردی که به خاطر دیوانگیهای خود_ناشی از خواندن زیاد کتابها!_بر می خیزد تا دنیا را آن گونه که می خواهد_از روی حسن نیت_تغییر دهد.

به گمانم دن کیشوت بودن حداقل در جوانی و خاصه در دوران دانشجویی پیش نیازیست بر هر کنش سیاسی ،فرهنگی و اجتماعی.     

 

12

اولین بارانی را که در اصفهان دیدم خوب به خاطر دارم. بارانی که مرا واداشت تا ساعتها زیرِ آن قدم بزنم. بارانی که دستم را گرفت و مرا برد به تمامِ خاطراتِ خوبم از خانه_از شمال.

 

13

آهنگهای میکیس تئودوراکیس یار ِهمیشگی ِدلتنگیهای من است ،خاصه آهنگ State of siege

 

14

(( زین دو هزاران من و ما ،ای عجبا من چه منم /

 گوش بنه عربده را ،دست منه بر دهنم

 چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه /

 ور بنهی پا بنهم ،هر چه بیابم شکنم ))

هرچند حافظ ،سعدی ،شاملو و سهراب همیشه همراهم بوده اند ولی مگر می شود فهرستی از خاطره هایت درست کنی و نام “مولانا” در آن خالی باشد ؟

 

15

فیلم “شمعون صحرا” ی لوئیس بونوئل شاهکار ِ تاریخِ سینماست. فیلمی 40 دقیقه ای که اگر آن را ندیده باشید هر روزی که از عمرتان می گذرد خسارتی بزرگ می بینید.

 

16

آبان 86 به کنسرت محمد رضا شجریان رفتم. آن شب به یاد ماندنی ترین شبِ تمامِ عمرم بود.

بی گمان صدای محمد رضا شجریان صدای خودِ خداست.

 

17

زمانی که داشتم کتاب بعد زیباشناختی هربرت مارکوزه را می خواندم بود که اول بار به آن جمله ی معروف والتر بنیامین برخوردم : ((هیچ چیزی در تاریخِ بشر وجود ندارد که در عین حال سند بربریت هم نباشد.))

این بود که فورا زیرش خط کشیدم و کنارش نوشتم : پس تاریخ هنر چه ؟

بعد ها پی بردم که وقتی رسالتِ هنر جنگ با توحش باشد ناگزیر این همه اثر هنریِ ارزشمند نشانه ی آن همه وحشی گریهای بشر در طول تاریخ است.

پس در این راه “تاریخ هنر” ارنست گامبریچ دستمان را می گیرد و از غار لاسکوی فرانسه در 15000 سال پیش از میلاد به وسط نیویورکِ معاصر می آورد و در این راه کلی تابلوی نقاشیِ زیبا نشانمان می دهد تا یادمان باشد توحش پایانی ندارد.

 

18

آهنگ Shine on you crazy diamond پینک فلوید شاهکارِ موسیقی راک است. هر بار که این  آهنگ را گوش می کنم گویی در فضا و زمان معلق می شوم. خوب یادم است که وقتی در حال تماشای یک تئاتر بودم این آهنگ را پخش کردند و من دیگر چیزی نفهمیدم ،گویی یک نفر با پتک زده بود توی سرم !

 

19

عید نوروز 87 بود که “خاطره ی دلبرکانِ غمگینِ من” را از کنارِ خیابان خریدم و وقتی به خانه رسیدم آن را یک نفس تا آخر خواندم ،بی توجه به آن همه مهمانی که آن شب در خانه داشتیم.

فکر می کنم دلخوریِ آنها اصلا اهمیتی نداشت ،آخر می دانید مارکز نویسنده ی بزرگی است.

 

20

فرض کنید یک عمر در حسرت انجامِ بعضی کارهایی باشید که تاکنون نتوانسته اید آنها را انجام دهید ( رفتن به رستوران با دخترِ مورد علاقه تان، گرفتن انتقام از کسی که زنده گیتان را تباه کرد ،گفتن “دوستت دارم” و… ) و در 8 روز پایانیِ عمرتان بخواهید تمامِ آن کارها را بکنید.

حسرتِ کارهای نکرده موضوعِ فیلمی است از بهنامِ بهزادی با عنوان “تنها دو بار زندگی می کنیم” که چند سالی است مافیای اکران جلوی اکرانش را گرفته است. این فیلم را در کانون فیلم و عکس دانشگاه به صورت ویژه اکران کردیم و هنوز هم منتظرم تا فرصتی پیش بیاید تا باز هم این شاهکار سینمایی را ببینم.

 

 

————

پی نوشت : ایده ی نوشتن این یادداشت ،یادداشتِ مشابهی بود از سید ابراهیم نبوی ،بزرگ مردی که بیش از 10 سال است با طنزهایش ما را می خنداند و می گریاند.


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.